دستم را محکم می فشارد و دلداریم می دهد... حرفهایش رویم تاثیر می گذارند... می نشینم، بندهای کفشم را باز و بسته می کنم... بلند می شوم و لباسم را می تکانم...با لبخند گرم و اطمینان بخشی سرش را به نشانه ی تایید تکان می دهد... قوت قلب می گیرم... نفس عمیقی می کشم و برای لحظه ای پلک هایم را روی هم می گذارم... بعد به سرعت از کلاس بیرون می زنم... سر پیچ زیر چشمی به آینه نگاه می کنم... همه چی مرتب است! قدم هایم را تند تر می کنم و بالاخره توی ناهار خوری پیدایش می کنم... ناگهان نگاهایمان به هم گره می خورد... سرم را انداختم پایین و از همان راهی که آمده بودم برگشتم...! نشد. سلام عزیز دل... امروز هوا برفی بود... ولی هوای دل من دلتنگ بود... دلم می خواست مثل قدیم ندیما، سرکلاس بغل هم می نشستیم و کلا همه چی را می دادیم هوا... تو دست مرا خط می زدی و من حرص می خوردم... آن وقت اگر بودی من به راحتی به کمک روان نویس پایلتی که داری دستت را خط می زدم... بعد آرام می گرفتی و شروع می کردی به شمردن موهای من! و من خوابم می گرفت وقتی که تو دستانت را به موهایم می زدی... باخودم فکر می کردم اگر بودی، غمی نداشتیم، داشتیم؟! باهم از پله ها می رفتیم بالا، و تو سوده را از نزدیک می دیدی که درس دادنش چقدر محشر است! بعد باهم می نشستیم سر کلاس نافذ کلام و باهم می بستیمش به توبره و من دلم خنک می شد از این همه ادّها! بی تو با اسمت عزیزم اینجا خیلی سوت و کوره ولی خب عیبی نداره دل من خیلی صبوره صبوره... به مناسبت حزن این چند روزم ، یک دقیقه سکوت کنید... بعد نظر بدین...
کلی مطلب نوشتم، ولی همه اش را پاک کردم... اینجا جای درد و دل نیست... خودت می دانی که چه می گویم... پس زودتر تمامش کن! امروز دلم لرزید... فرق تو با پیاز در چهار چیزه! اول اینکه عطرت رو شخصا بو کردم و بوی پیاز نمی داد... دوم اینکه پیاز آدم نمی فرسته برای احوال پرسی ولی تو همیشه آدم فرستادی... سوم اینکه پیاز با خرد شدن اشکم رو در می آورد ولی تو با نامردی! چهارم اینکه هیچ وقت پیاز با پیاز بودنش دلمو نمی شکنه ولی تو ... توقعم از دوست بیش از این بود عزیز...! از تشریح بیشتر مسئله معذوریم! سرکلاس زبان بودیم و ما طبق هر یک شنبه عصری توی لابراتور بودیم و مشغول دیدن فیلم... شیطانیمان گل کرد و خم شدم سمت مانیتور تا رمز شخصیم رو وارد کنم و نظرام رو بچکم... اساسا عاشق آدرنالین مضاعفم... خلاصه این مانیتور های لعنتی LCD هستن و با هزار جور مکافات باید پشتشون قایم شی... اما با جابه جا کردن و تنظیم بچه ها قضیه حله! کلید کار اینه که: سپیده موهاشو باز بذاره و خم شه و هانیه هم یکم بیاد جلوتر... خلاصه پارسی بلاگ ارمغان جدیدی نداشت و من به پیشنهاد هانیه رفتم توی یه سایتی که هرچی فال بگین داشت دیگه کم مونده بود ماه تولدتو بپرسه و بگه که نکیر و منکر توی سوالاتشون چی می پرسن!!!!!!!!!! خلاصه اول کاری رفتیم سراغ حافظ، بعد از نیت و فاتحه کلیک کردیم و جاتون خالی یه فالی اومد که ... خلاصه همه به بنده حقیر خندیدن! دوباره کلیک کردیم و اینبار دوتا فاتحه نثارش کردیم... که بازم آفساید محسوب شد... ماهم که کم کم به حافظ شک کرده بودیم که با ما شوخی اش گرفته، رفتیم سراغ فال ماه که بازهم چیزی نصیبمان نشد... نویسنده مطلب یه مشکل شخصی با متولدین دی داشت!!! کم مانده بود که بگوید برو بمیر با این ماه تولدت! ما که دلشکسته بودیم رفتیم سراغ رنگ ماهمان که دیدم زرد است! دقیقا رنگی که من با دیدنش هیستیریک می شوم... بی خیال ماجرا شدیم و log off کردیم... ولی حرفای حافظ بدجوری حالمان را گرفت... عصری به سعیده (آباجی محترمه!) اس ام اس زدم تا وقتی اومد خونمون، از خونشون دیوان حافظش رو بیاره... جاتون خالی وقتی فال گرفتم، هیچی نفهمیدم حتی با تفسیر! خلاصه این اولین بار و آخرین بارمان بود... منو چه به فال! البته بی انصافی نباشد، هرکدام یه قسمتی اش با ربط بود، ولی... در راه برگشت از یزد به سوی تهران : هم کوپه ای ها رو معرف حضورتون میشم: بنده حقیر - مونا - رضی - سپیده - مریم . نفر پنجم هم مشاور محترمه، خانم منتظری با چشمان سبز! (بنده خدا از بس معذب بود تا صبح بیرون کوپه بود و اصلا نخوابید!) از ابتدا که سوار شدیم سعی کردیم دختر های خوبی باشیم و با متانت و البته با دست شنیسل خوردیم! بعد تصمیم گرفتیم تا 5 تا چایی نوش جان کنیم، اولی را مونا خورد و دومی را خودم نوش جان کردم... 3 تای بعدی را هم مونا ریخت و به خورد صندلی های قطار داد... بنده خدا پلاک گذاشته بود و تعادل نداشت، مدام همه چی رو می انداخت یا مجسمه می شکوند! من و مریم تصمیم گرفتیم تا از صندلیمان صرف نظر کنیم و به سمت بالاترین تخت قطار روانه شدیم... مریم لب تخت نشست و پاهایش رو روی نردبان قفل کرد و من هم روی پاهای او دراز کشیدم و sms هایش را می خواندم و برای جواب دادن راهنمای اش می کردم... البته هم زمان محسن یگانه هم گوش جان می سپردیم با یک هدفن مشترک! ساعت 12:30 بالاخره کوتاه آمدیم و با هم کوپه های عزیز به توافق رسیدیم که جنازه شیم... به طور نامحسوسی من به پایین ترین تخت منتقل شدم... (خدایی خیلی نامحسوس بود! خودم کپ کردم و تا چند دقیقه می خندیدم.) خلاصه من با کمال متانت ملحفه هایم رو مرتب کردم و آماده خوابیدن شدم! و داشتم مثل بید می لرزیدم... آخه این سیستم حرارتی لعنتی به جای باد گرم، سوز می داد و مستقیم میومد تو صورت من و به علت جریان همرفتی کلا باید منقرض می شدم از شدت سرما! این وسط صبا (گنده) اومد توی کوپه واسه غاقل گیری و کلی باهم نصفه شبی ریز ریز خندیدیم... آخه زمین و زمان رو فحش می داد که این همه چربی واسه خودم جمع کردم که توی یه همچین مواقعی یخ نزنم ولی حالا دارم مثل تو که یک چهارم منی می لرزم... و مدام مثال فیل و نی رو می زد... (عوض مثال فیل و فنجون! ) خلاصه صبا رفت و مریم از بالا بیدار شد و منو صدا کرد و گفت که بیام بالا چون خوابش نمی بره... من کتابم رو برداشتم و رفتم طبقه بالا (3) ... جاتون خالی داشتم از نردبون می افتادم پایین و نزدیک بود رضی رو بیدار کنم... خلاصه مریم سرشو گذاشت روی پام و منم چراغ خواب بغل تخت رو روشن کردم و شروع کردم به خوندن داستان و برای اینکه مریم هم خوابش ببره، موهاشو نوازش می کردم... مریم خیلی وقت بود خوابیده بود و منم داشت کتاب 456 صفحه ای رو تموم می کردم... در آخر داستان دونفر مردند و من کتاب رو بستم و شروع کردم به گریه کردن... خلاصه مریم بیچاره از خواب پرید و بنده خدا بین خواب و بیداری کپ کرده بود... (باید حالت چهرش رو می دیدین! بنده خدا خوابش زهرش شد!) فکر کنم واسه همین امروز مدرسه نیومد! D: خلاصه بالاخره پامون به تهران رسید و بعد از 7 ساعت خواب خوش به زندگی طبیعی برگشتم... در ضمن دلم برای همتون تنگ شد... مسابقه 4شنبه هم که به سلامتی بهم خورد... ولی بازم سفر اصفهان پارسال یه چیز دیگه بود... راستی بچه ها عکسا رو براتون ایمیل می کنم و اسماشونو زیرش می نویسم... مسابقه که بهم خورد، پس از نزدیک نمی تونید ببینینشون... حیف...
تولد بابا هم مبارک! ایشاالله که همیشه سایشون بالای سرم باشه! آمین. گاهی کیف می کنم از اینکه وبلاگم را نمی خوانی! به غیر ماچ هم سوغاتی نداریم! تو هنوز نمی دونی که من از: جیگر راستی اون پیرهن سفیدت که آستینش کوتاهه چقدر بهت میاد... ( میگن با کودک درون مهربون صحبت کن! ) فروزان با جدیت در حال توضیح دادن شب اول قبر و جنابان نکیر و منکر بود...
![]()
![]()
خدای من، سلام...
![]()
![]()
![]()
![]()
نمی دانی چه شوری دارد...
تو هیچ نمی فهمی از وقت هایی که دلم را می شکنی یا خوشحالم می کنی...
گرچه کمتر خوشحالم کردی... بیشتر کلافه ام کردی...
امروز کلی یادت را کردم...
امیدوارم که زودتر خوب بشن، اوشون!
---------------------------------------------------------------------------------------
راستی بچه ها داریم میریم یزد، شنبه شب و سه شنبه بر می گردیم...
لطفا به گوشیم زنگ بزنید...
همراهمه! اگه شماره رو نداشتین از پولی بگیرین!
در ضمن برای چهارشنبه هم دعا کنید که "مستر سامان" تهران رو دور بزنه!
مسابقه بسکت چهارشنبه بهم بخوره، از کم لطفی شماست!
از قیچی گفتن بود!
![]()
نوشابه نارنجی
دوغ گازدار
گوجه و هویج پخته
کشمش
بورانی اسفناج
تخم مرغ
کرفس
نخود فرنگی
سالاد الویه
گلاب
شلغم
سرکه
سیب
متنفرم، بدم میاد؟!
در ضمن انقدر جدی و آروم نباش...
![]()
توضیح می داد که کفن چند تیکه است و چند تیکه اش خوبه!!!
فقط سر تکان می دادم و گوش می کردم...
بغض گلویم را گرفته بود و داشتم به این فکر می کردم که چرت می گویند که
می شود بغض را قورت داد، من یکی بزرگش را توی گلویم دارم...
مقنعه ام را بالا تر آوردم تا فروزان چشمان پرم را نبیند...
فروزان ول کن ماجرا نبود و کمی بعد رفت سراغ شیب جهنم و ...
داشتم پیش خودم شیب درکه را فرض می کردم که چقدر تند است...
ناگهان چشمانم را چرخاندم و زل زدم به پارچه سیاهی که به دیوار یکی از
خانه هایی که هر روز سر راه می بینیم...
کنار عکس پسر جوان نوشته بود:
مرگ نا به هنگام ...
بالاخره بغضم ترکید و زدم زیر گریه!!!
مگر مرگ به هنگام هم داریم...؟!!!
بالاخره بغضم ترکید و زدم زیر گریه!!!
مگر مرگ به هنگام هم داریم...؟!!!
![]()
| کد قالب جدید قالب های پیچک |


