سفارش تبلیغ
صبا
ما هنوز در هنوزیم...

گوشه ی کارگاه یک جایی را پیدا میکنم و سریع زنگ میزنم بهش که بیاید دنبالم. کارگاه هنوز تمام نشده؛ روپوشم را تا میکنم؛ ماسکم را در میاورم و میگذارم جای همیشگی؛ دستکش های سیاه شده را میندازم توی سطل و میدوم بیرون. مامان کنار انیستیتو منتظرم ایستاده.

توی ترافیک چمران گیر میکنیم. دم دم های غروب است. کتابچه ی دعا را می دهد دستم و می گوید: بلند توسل بخوان تا غروب نشده. مقاومت میکنم؛ می گویم سرما خوردم، حوصله ندارم و بحث میکنم که خودش بخواند.

تسلیم میشوم، صفحه ی 118 را باز میکنم. "بسم الله الرحمن الرحیم. اللهم انی اسئلک...." بغضم میترکد.

اشک هایم سرازیر می شوند.

خدایا تو میبینی؛

خدایا تو میدانی؛

و همین کافیست.


نوشته شده در پنج شنبه 97/9/15ساعت 8:38 صبح به قلم سارا بانو نظرات ( ) |

جهان جای مزخرفیست وقتی آدمها از دل هم خبر ندارند؛ وقتی از احوالات دل هم نه خبر دارند و نه حتی می توانند خبری بگیرند... جانان کاش میشد حرف میزدیم، جدی و بی تعارف حرف میزدیم، جانان کاش میشد میدانستیم پیشرو چه خبر است، کاش دل هایمان مثل شیشه نازک و شفاف بود...


نوشته شده در دوشنبه 97/8/28ساعت 9:44 عصر به قلم سارا بانو نظرات ( ) |

برای خودم نان تست ها را میگذارم روی تستر، تلفن زنگ میزند، حوصله ام نمیکشد بروم دنبال گوشی، نیم خیز میشوم روی اپن آشپزخانه و از بلندگو تلفن را جواب می دهم. بعد از 45 دقیقه بحث روی اینکه نمیتوانم دیگر تحمیل علایق دیگران به روی خودم را قبول کنم، نه فردی که پشت خط است کوتاه می آید و نه من دیگر آدم کوتاه آمدنم. خداحافظی میکنیم و گوشی را قطع میکنیم می روم سراغ نان های تست؛ همگی سوختند. من هم دیگر از فراصت صبحانه خوردن افتادم. بیخیال میشوم؛ توی ماگ دمنوش چای برای خودم دم میکنم و با یک خرما می روم سراغ کار های عقب افتاده ی شرکت.

نمیدانم کی می خواهم یاد بگیرم که در جایی که ناچار به بحثم، خستگی بعد از سر و کله زدن با آدم های بیهوده نباید باعث دلخوریم بشود!


نوشته شده در یکشنبه 97/6/25ساعت 4:41 عصر به قلم سارا بانو نظرات ( ) |

توی آینه ی آسانسور شرکت خیره میشوم به خودم؛ خودم که لب هایش آویزان است، خودم که رنگ به صورت ندارد، خودم که از صبح سرکار دوییده و خسته است، خودم که هنوز وقت نکرده ناهار بخورد، خودم که توی دست هایش پر از رد ِبریدگی کاغذ های شرکت است. به خودم توی آینه با حرص دهن کجی میکنم: "بدبخت عروسی دعوتین امشب! "

از چهار روز قبل به مدیر مالی سپرده ام که امروز کاری دارم و زود میروم. پیچ راهرو را تند میروم که منشی یکهو جلویم را میگیرد، "مگه امشب عروسی دعوت نبودی؟" جواب میدهم:"چرا دعوتم" "پس اینجا چیکار میکنی؟ زودتر برو دیگه!" به منشی میگویم عجله ای نیست و راهم را میکشم میروم...

مهربان زنگ میزند که کارش تمام شده و دم در شرکت منتظر است؛ وسایلم را جمع میکنم، از همه خداحافظی میکنم و میپرم توی آسانسور. توی آینه ی آسانسور به خودم طعنه میزنم " بدبخت زندگی مردم به خودشون ربط داره! "

مهربان می گوید وقت برای پخت و پز نداریم؛ تصمیم میگیریم برویم نزدیک ترین کافه ی خوشمزه ای که میشناسیم و ناهار ساعت 4 بعد از ظهرمان را بخوریم. لای چنگال هایی که به پاستا میزنم به کارهایی که دارم فکر میکنم. مهربان میگوید از خشکشویی مسیج زدند که لباست حاضر است. دوباره برمیگردم به فکر مراسم عروسی؛ بی مقدمه میگویم امشب دیر برویم! سری تکان می دهد که یعنی قبول.

با سر خیس مینشینم پشت میز آشپزخانه، بطری سرد آب را خالی میکنم توی لیوانم و خیره میشوم به پنجره ی روبرویم. با خودم تکرار میکنم " تو مسئول نجات زندگی بقیه نیستی اینو بفهم! "

میپرسد "چقد حاضر شدنت طول میکشه؟" پوزخند میزنم "اصلا برام مراسم مهمی نیست که بخواد طول بکشه، آرایشگاهم نمیرم." جلوی آینه می ایستم، در حالیکه پشت پلک هایم را سایه میزنم ناگهان بغض میکنم؛ از پا در میایم و اشکها از گوشه ی چشمهایم سرازیر می شوند. تا مهربان نیامده خودم را جمع و جور میکنم آرایشم را تمام میکنم و می روم از اتاق بیرون تا فراموش کنم.

مهربان جلوتر از من دم در منتظر است، پله هارا با دقت میروم پایین؛ توی ماشین می نشینم و از خودم میپرسم "میدونی داری کجــا میری؟" توی ترافیک اتوبان صدر گیر میکنیم، نقشه میگوید یک ساعتی تا مقصد راه داریم؛ من راضیم تو هم راضی هستی! زینب زنگ میزند و با بغض میپرسد که کجاییم؛ تلفن را میگذارم روی اسپیکر و سه تایی برای دقایقی لیچارد بار این و آن میکنیم. 

توی راه مهربان یک دسته گل صورتی کمرنگ میخرد و بعد تصمیم میگریم که دیگر به شومی این ماجرا فکر نکنیم. مهربان آهنگ را زیاد میکند که یعنی ما خوبیم! دست در دست هم جاده ی خاکی تالار را به زور بالا میروم، مهربان زیر لب بهم یاد آوری میکند بیخیال!

ساعت 10 شب است؛ از هرکسی زودتر از مراسم در آمدیم. توی ماشین نشسته ام، پاهایم را دراز کردم روی داشبورد، دسته گل صورتی توی بغلم و تا خرتناق بغض کرده ام. خیابان های خلوت و تاریک تهران را آرام و در سکوت رد میکنیم. صدای ضبط به زور در می آید. مهربان سکوت را میشکند و می گوید: "قرار نیست همه عاقل باشن یا عاقلانه انتخاب کنن! " دلداریم می دهد. دلم برایش پرپر میشود که چه بار سنگینی دارد؛ هم من را دلداری می دهد و هم خودش را. با خودم تکرار میکنم " اون الان خوشحاله بدبخت! یعنی امیدوارم که باشه"

یازده صبح روز بعد:

زینب زنگ زده، با صدای بغضی میگوید: "هنوزم باورم نمیشه دیشب رو!" کی باورش میشه این همه ظلم رو دختر؟


نوشته شده در پنج شنبه 97/5/25ساعت 4:25 عصر به قلم سارا بانو نظرات ( ) |

خیلی سال پیش وقتی که کتاب دزیره را میخواندم؛ حس میکردم دزیره را خوب درک و لمس میکنم، منطق پشت تصمیماتش را خوب می فهمیدم، احساساتش وقتی که شوهرش را موقتا ترک میکرد، وقتی فرزندش به دنیا آمد، وقتی برخلاف میل باطنیش به دیدار معشوق سابقش میرفت تا دنیا را از جنگ و نفرت نجات دهند، وقتی بعد از مهمانی های زنانه و حرف های پوچ عصبی میشد؛ خودم را می دیدم که در یکی از خانه های قدیمی شانزلیزه دنبال بهانه ای می گردد تا با خودش خلوت کند و آرام شود. از آن به بعد دزیره شد کتاب محبوبم.

امروز نزدیک پنج روز شد که حس تنهایی دزیره چنگ زده دور گلویم؛ هر روز که میگذرد حلقه دور گلویم تنگ تر می شود و من بی تفاوت تر... خودم را دزیره ای میبینم که منتظر ایستاده کنار پنجره در حالیکه می داند کسی قرار نیست به این زودیها به دیدارش بیاید...

 

 

پ.ن: کامنت ها سالهاست که بسته است و جای سوال هم ندارد.


نوشته شده در شنبه 97/4/30ساعت 2:20 عصر به قلم سارا بانو نظرات ( ) |
همیشه وقتی چیزهایی که میخواستم نمیشد با خودم میگفتم چون من خواسته هایم را واضح نگفتم طرف مقابلم حق دارد که توقعاتم را نفهمیده باشد و از این فکر آرام میشدم.
ولی حالا که مدتهاست تحت تاثیر قواعد روانشناسی خواسته هایم را واضح و صریح به آدمها میگویم و نتیجه ای نمیبینم، گویی که سکوت محض کردم و چیزی نشنیدند حالم بدتر خراب میشود و هربار تا مدتها غمگینم....
گمونم واقعیت اینست که اگر کسی بخواهد کاری برای شما انجام دهد، خوشحالتان کند یا شما را به وجودش دلگرم کند اینکار را بی دلیل و قبل از هر درخواستی انجام خواهد داد.
و اگر نخواسته لابد لزومی نمیبیند یا نمیخواهد...

پ.ن: یا هرچی

نوشته شده در جمعه 97/3/11ساعت 3:55 عصر به قلم سارا بانو نظرات ( ) |

دانشجوی انصرافیست؛ در حال حاضر کار دلالی میکند و پول خوبی به جیب می زند.

در حالیکه سیگارش را با یک ژست عجیب غریب روشن میکند می پرسد: "حالا این فلان کار جز این همه سختی و دوییدن چیز دیگه ای بهت اضافه کرد؟"

برایم عجیب است که آدمها هنوز هم سر مبانی اولیه بحث میکنند. نه برای اینکه چیزی به داشته های جهانی اضافه کنند و روند روتین و خرابی را بهبود بدهند. خیلی وقتها آدم ها پشت سوالاتشان کمبود هایشان؛ کارهای نکرده و حسرت هایشان را نشان می دهند.

وقتی بجز مارک کیف و کفشمان، قیمت لباسمان، منطقه خانه مان، تور خارج از کشوری که رفتیم و ... حرفی برای گفتن در دورهمی فامیل و دوستان نداریم کاش به خودمان بیایم و به چاله ی سیاه درون شخصیتمان فکر کنیم. چه کمکی به جهان کردیم؟ اصلا در مقیاس کوچکتر چه کمکی به شرکتمان کردیم؟ چه دردی از همسایه هایمان دوا کردیم؟

زندگی فقط پیوند و زایش و افتخار به چیزهای که هرکسی میتواند برای خودش دست و پا کند نیست.

 

 

پ.ن: هنوز هم حقیر تر از پز و ژست نمیشناسم


نوشته شده در دوشنبه 97/1/13ساعت 11:0 صبح به قلم سارا بانو نظرات ( ) |

الان سالهاست که روی خودم دارم کار میکنم که وقتی کسی از من (عملکردم، شخصیتم و...) خرده گرفت؛ سریعا مدار جستجوی عیوب طرف مقابلم را راه نیندازم و مدام کنکاش نکنم که عیبی مشابه چیری که به من گفته را به خودش گوشزد کنم.

با لقظ مشخص ِ " تو که خودت بسان جوری"

گاهیم باید بشنوم و بپذیرم و بلکه لیاقت اصطلاحش را داشته باشم.

 

 

پ.ن: ازخودسازی های سخت


نوشته شده در یکشنبه 96/8/28ساعت 6:59 عصر به قلم سارا بانو نظرات ( ) |

چند روز پیش مامان بهم گفت که خانم فلانی در میانسالگی آلزایمر گرفته و  راه رفتن را فراموش کرده است... از آن روز مدام موقع راه رفتن به قدم هایم فکر میکنم؛ به اینکه نکند روزی من هم ساده ترین چیزها را یادم برود. با خودم مدام فرآیند قدم زدن را؛ خم کردن زانوان و پیش کشیدن پا را مرور میکنم... با عقل بیست ساله ام فکر میکنم که پنجاه و پنج سالگی برای فراموشی و از کار افتادن خیلی زود است...

دیروز در اوایل سه ماهگیت یاد گرفتی که کم و بیش غلت بزنی؛ یک غلت کامل برای رسیدن به سه وجب آنطرف تر... بزودی میتوانی بارها و با سرعت بیشتری غلت بزنی؛ روی دست هایت تکیه کنی؛ بعد تر ها یاد میگیری که چهار دست و پا بروی؛ تاتی تاتی کنی و کم کم راه بروی و حتی بدوی؛ و به دوردست ها برسی! جایی خیلی دور تر از سه وجب آنطرف تر...

بعد از پنجاه و پنج سال خانم فلانی راه رفتن را فراموش کرد؛ و تو بعد از سه ماه غلت زدن را و در آینده ی نزدیک راه رفتن را یاد میگیری!

زندگی همینقدر متناقض است هانا! باید بدانی که هر چیزی وقتی مطلوب است که بموقع و به جا باشد. بموقع راه بیفت؛ بموقع سکوت کن؛ بموقع حرف بزن و بموقع گوش کن! من هیچ وقت نتوانستم بموقع و به جا باشم. روزی که تو بدنیا آمدی تمام راه را تا بیمارستان اشک ریختم و خواستم که هیچ وقت شبیه من نباشی و نشوی! اشتباهات من را انجام ندهی و راهی را که من انتخاب کردم و رفتم انتخاب نکنی! دلم میخواهد هیچ وقت از نسبت فامیلی و خونی ما با هم پشیمان و دلخور نباشی! هیچ وقت موقع بردن اسم من سرت را پایین نیدازی و هیچ وقت از من نا امید نشوی! من دوستت دارم هرچند که توی این دوست داشتن ناشی و بی فکر باشم!

فسقل جانم تا هستم به تو مدیونم؛ بخاطر همه ی روزهای سختی که تنها دلخوشیم، تو و لگد های گاه و بیگاهت بود! بخاطر همه ی روزهایی که تو و عکس های سونوگرافیت تنها سرگرمی من بود و تنها انگیزه ای که باعث میشد همه چیز را تحمل کنم و دلم آرام بگیرد؛ فکر کردن به تو و در آغوش گرفتنت بود!

 بدان که من همیشه و همه جا پشت درست و غلط تو خواهم بود؛ چه تو رقصنده شوی و چه یک درویش گمنام!

 

 

از طرف خاله ی نصفه و نیمه ی تو!


نوشته شده در سه شنبه 95/5/26ساعت 5:36 عصر به قلم سارا بانو نظرات ( ) |

استادم یکبار میگفت خیلی مهم است که حواسمان به نبض دستگاه های کارخانه یا تولیدی باشد؛ اینکه درست و دقیق بدانیم چه زمانی دستگاه نیاز به تعمیر دارد؛ چه زمانی نیاز به سرویس و شارژ دارد؛ چه زمانی قطعه ای از آن خراب یا شکسته شده و باید تعویض شود؛ و حتی اگر لازم بود بدانیم کی دستگاه فرسوده شده و باید جایگزین شود... دانستن همه ی اینها باعث میشود محصول هیچ وقت از کیفیت نیفتد بلکه بهتر هم بشود... و محصول همان کیفیت اصیلی را داشته باشد که از همان روزهای اول داشته... استادمان همه ی اینها را گفت و اخر سر هم گفت که این چیزها به ظاهر خیلی ساده هستند اما توی محیط کار خیلی پیچیده تر از چیزی هستند که بشود تصور کرد...

برای من این حرفها درست مثل حفظ کردن رابطه هاست... اینکه چطور دوستی های چندین و چند ساله یکهو کمرنگ میشود چطور ادمها از هم جدا میشوند با دلیل های گنگ و مبهم که گاهی خودشان هم به درستی نمیدانند؛ چطور توی یک خانه نمیشود به یک کلام مشترک رسید... همه ی این رابطه های خوب و بد درست مثل دستگاه های یک کارخانه اند... دستگاه هایی که درست نتوانستیم بهشان رسیدگی کنیم اشکال کارشان را بفهمیم یا بلد نبودیم برشان گردانیم به همان کیفیت تازه و اولیه... که شاید اگر بلد بودیم از پس این تنظیمات بر بیاییم آرامشمان خیلی بیشتر از این حرفها بود...

 

 

پ.ن: و همانا دلمان چیزی میخواهد در حال و هوای شب قدر .


نوشته شده در شنبه 95/2/25ساعت 4:50 عصر به قلم سارا بانو نظرات ( ) |
   1   2   3   4   5   >>   >


کد قالب جدید قالب های پیچک