گاهی حس می کنم این من نیستم. حس عجیبی دارم ، انگار خودم ، خودم را هم باور ندارم. خودم هم با خودم بیگانه ام. خودم ، خودم را درک نمی کنم. حس می کنم توی آینه که نگاه می کنم این تصویری که آینه به من نشان می دهد سارا نیست که خیره شده به چشمانم. حس می کنم پشت این شیشه ای که من خودم را تحلیل می کنم فردی دیگر زیرکانه مرا ور انداز می کند. حس می کنم این من نیستم که حرف می زنم ، فکر می کنم ، می نویسم ، کتاب می خوانم ، می خندم ، دلتنگی می کنم ، راه می روم و آه می کشم... حس می کنم این منی ایست ، سارایی است که با تو ترکیب شده است. حرفش با حرف تو قاطی شده است ، تنش به تن خورده ، فکرش رنگی از افکار تو دارد ، نوشته هایش گذری به تو دارد ، کتاب هایش به زبان تو خلاصه می شود ، خنده هایش از دست توست ، دلتنگی هایش سمت و سویی از اطراف تو دارد ، راه هایش بوی راه توست و آه هایش جنسی صدای تو! حس می کنم تصویری که توی آینه می بینم یک ساراست کنار تو! و به نامردی تو! پ.ن: یادداشت روزانه 13 فروردین شاید تنها چیزی که الان لازمم باشد تنها چیزی که در فقرش در حال دست و پا زدنم تنها چیز و تمام چیزی که الان به آن نیاز دارم یک نفر باشد شبیه به تو که بیاید جلویم بنشیند و تنها بگوید: بگو! بگوید "بگو" آنطور که من می خواهم و تو بلدی! بگو... همین یک کلمه کافیست برای زجه زدن تمام ناگفته هایم. کافیست برای هق هق گفته های خفه ام. کافیست تو لب از لب باز کنی. سنگین شده این ناگفته هایم. سنگین...! پ.ن: دیر میام زود میرم! موقتی! دست هایم خالیست خالی از دست های تو پ.ن از خودمه جمله پ.ن: نیستم تا اطلاع ثانوی
![]()
![]()
![]()
| کد قالب جدید قالب های پیچک |
