اولين داستان کوتاه من در وبلاگم
(قبض خورشيد)
براي مشاهده اينجا را کليک کنيد
نام رو حال کردي؟ شعر گفتم!! مگه سرطانه؟ کي گفت؟ ميدونستم داره يه کارايي ميکنه... عجب...
سعيد جدي بوده بابا!! اونم بيشتر واسه کلاس گذاشتن و اينکه بچه هاي کلاسشون پررو نشن!! تازه سعيد استاداشم ادب ميکرده بابا!!
ولي از هم کلاسياش که تعريف ميکنه نسبتا شيطون بودن! نسبتا ميگم چون در مقايسه با ماها شيطون نيستن!! کلا خاطرات اينا رو که شنيدم فهميدم بچه هاي شهرستان از ما آروم ترن يا شايد هنوز روشون باز نشه!!
منم اينجا يه پاساژ شيک و چند تا رستوران خوشمزه ديگه پيدا کردم!!
غلط هاي املايي رو درست کنم آيا؟