• وبلاگ : ما هنوز در هنوزيم...
  • يادداشت : اسم تو وارونه عطر تو همراشه...
  • نظرات : 0 خصوصي ، 3 عمومي

  • نام:
    ايميل:
    سايت:
       
    متن پيام :
    حداکثر 2000 حرف
    كد امنيتي:
      
      
     
    من شربت مي خوام قيچي :(
    پاسخ

    ميتونم برات درست كنم! فقط هي بايد بچشمش تا نسبت هاش دستم بياد
    + سعيده خواهر گلت 

    يه روز معمولي بود به نظرم...

    ناهيد چرا گريه مي کرد؟

    نعيمه رفته خونه شون؟

    رضا مگه چي کار مي کرد که خنده دار بود. بگو ما هم بخنديم.

    همه چيز چي هس که گفتي؟؟؟ يعني فضولي برانگيز تر از اين نبود؟؟؟

    پاسخ

    برا من خيلي خاص بود... چميدونم مثلا اشك شوق مي ريخت... بابت نتيجه ي بيويسي! نعيمه هم رفت خونشون فقط هر شب يكي پيشش هست كه اون شب من و سروي بوديم. رضا كلا خل بود! يني مثه بچه ها بود! فك كن به پليسه چراغ ميداد و براش يكي در ميون راه نما مي زد! اصن يه وعضي!
    ببين افتادي به نوشتن اون چيزايي که من هيچي ازش نمي فهمم!
    نمي پسندم! اصلا نمي پسندم!
    پاسخ

    نوشتم كه تك تك ش رو يادم باشه. جزئي از يه كل بزرگه! بالاخره ما دوتا آدم يكي كه نيستيم! زمين تا آسمون فاصلس!