چراغ خواب زرافه ام سوخت و ناگهان حس کردم چیزی در من ناگهان فرو ریخت. سوخت. در حالی که خشکم زده بود شروع به عزاداری کردم. سوخت. همه چیز سوخت. از همین جا شروع شد. حالم خوب نبود. دوباره روی تختم دراز کشیدم و از پنجره ی باز اتاقم خیره شدم به ماه ، نور مهتاب را تازه می فهمیدم. دلم می سوخت برای ماه ، چقدر مظلومانه آن وسط ، دور دور تنها افتاده در میان تاریکی... سوخت. دوباره خیره شدم به آسمان. اشک هایم دانه دانه از چشمانم سرازیر می شدند ، دور گونه ام چرخی می زدند و از کنار گوشم سقوط می کردند لای موهایم. من کجای زندگیت انقدر ساده له شدم...؟! این همان چیزی بود که می خواستم بشنوم؟! تو انقدر عوض شده ای که حالا دیگر خودم هم باورم نمی شود تو همانی بودی که من روی صداقتش قسم می خوردم. خراب کردی ... گند بالا آوردی! گند! . . . پ.ن: انقدر ناراحتم که نمیدونم از کجا بنویسم به کجا برسم. " درد هایی در این دنیا هست ، به آن عظمت که دیگر در برابر آن ها از اشک کاری ساخته نیست." هاینریش بل
کتابای هاینریش بل رو حتما یه ورقی بزنید.
کد قالب جدید قالب های پیچک |