ما هنوز در هنوزیم...

آقاجون توی اتاقش خوابیده بود. تمام دیشب را توی خواب اشک می ریخت برای خودش! پاورچین پاورچین تا نزدیکی اتاقش رفتم و پنکه سبزرنگ قدیمی را برداشتم آوردم توی اتاق نشیمن!

پنکه را گذاشتم روی دور تند و بعد آرام جلویش نشستم. موهایم را باز کردم و بعد در حالی که دهانم را به وسط پنکه نزدیک می کردم شروع به حرف زدن کردم و مدام کشدار و با ادا تکرار می کردم " آدامس خرســـــــی " "سیر داغ"... یاد بچگی هایم افتاده بودم. وقتی که کسی نمی گذاشت از شعاع 1 متری پنکه هم بگذرم...

بقیه رفته اند. من هم ماندم پیش آقاجون. بقیه رفتند تا تن سرد دیگری را توی خاک جای بگذارند. تنهایش بگذارند و زار زار اشک بریزند و غش و ضعف کنند که دیگر "او" یی نیست که روی مبل چمبره بزند و چای تازه دم طلب کند. مرده! فوت شده! از این دنیا رفته!

حالا نشسته اند لابد اشک هم دیگر را برای هم پاک می کنند. او از خوبی هایش می گوید و بقیه هم هق هق می کنند، لابد یکی هم اسمش را فریاد می زند. یکی می گوید "آدم خیّری بود" و دیگران گریه را بلافاصله سر می دهند و اگر من بودم خشک خشک نگاهشان می کردم و توی دلم واقعیت را مرور می کردم. خیّر؟!

فکر می کند هر چه آدم ها بیشتر اشک بریزند مراسم با شکوه تری رقم می خورد. و من در این شکوه نمی توانم همیاریش کنم؛ نمیدانم چرا غدد اشکیم که وقت و بی وقت به راه می افتند حالا به دروغ هم گریه نمی کنند. حس می کنم بیشتر به فکر جلال و شکوه مجلس است تا غم خودش! از این سر مسجد به آن سرش می دوید تا حلوا ها را رندم مزه مزه کند، شربت ها شیرینیشان زیاد نباشد و خرما ها همگی بزرگ و مرغوب باشند. نمی خواهد بداند که هارون الرشید هم که مُرد مراسم تدفین با شکوهی داشت برعکس خوبانی که شبانه دفن شدند و هیچکس حتی از محل تدفینشان هم با خبر نشد چه برسد به طعم حلوا های زنجبیلی!

نشستم توی خانه و پنکه بازی می کنم؛ در حالی که آنها رفته اند برای خاک سپاری! می خواهند در آخرین دیدارشان گوری بکنند برای وجود کسی که تا دیروز "آدم بده" بود و حالا که بدنش دمایی ندارد "آسمانی" خطابش می کنند. گوری که حتی اگر پولدارترین فرد شهر هم باشد باز هم سر و ته اش 5/1 متر بیشتر نیست.

مهم نیست. هر چه که بود؛ میّت یا بدن متوفی یا جسد یا جنازه یا عزیز از دست رفته یا مرحوم بالاخره مُرده ، با تمام ثروتش هم که باشد باز هم با آن همه ادعا در برابر ملک الموت به زانو در آمده و مُرده! همین قدر حقیر و صریح!

... وقتی برگشتند گفت که مراسم با شکوهی بوده لابد فوج فوج اشک ریختند و در میان مکث های نوار قرآن مخصوص ختم دماغ هایشان را محکم بالا کشیدند و فریاد زدند....

دیگر می شناسمشان!

تهران

پ.ن: ین مطلب را می نویسم فقط و فقط برای اینکه وقتی مُردم تهمت نزنید که آدم خوبی بودم! تهمت نزنید خیر آدم ها را می خواستم ، گناهانتان را با گفتن اینکه "آدم مهربانی" بودم سنگین نکنید. همین. :|

+عکس کامل بالا میاد یا نه؟


نوشته شده در سه شنبه 91/6/28ساعت 11:1 صبح به قلم سارا بانو نظرات ( ) |


کد قالب جدید قالب های پیچک