خواب دیدم خودم را زدم به خواب. شاید هم واقعا خواب بودم و همه چیز را می فهمیدم. توی ماشینت کنار صندلی راننده جای گرفته بودم. تو بالاخزه ماشین خریده بودی. من صندلی را عقب داده بودم و بعد آرام خوابیده بودم. هوا ابری بود. گاهی باران می بارید گاهی نمی بارید. من کمربندم را بسته بودم. نه اینکه قانون را رعایت کرده باشم، فقط قصدم حفظ جانم بود. توی خواب می داسنتم که تو بد رانندگی می کنی. روکش های ماشینت بوی نویی میداد. پارچه هم نبوند. یک جور چرم بودند، به گمانم چرم مصنوعی سیاه! برای ماشینت یک عروسک خریده بودم. یک زرافه ی کوچک که بگذاری بالای ساعت دیجیتالی ماشینت و مدام یاد من بیفتی؛ توی خوابم خیال می کردم هر بار که باه زرافه نگاه می کنی و من کنارت توی ماشین نیستم آه می کشی... توی خواب به این خیالم خندیده بودم. تو آرام رانندگی می کردی. ما به مقصد نمی رسیدیم. من راضی بودم. به گمانم تو هم بدت نیامده بود. مدام توی ترافیک می رفتیم و بیخیال گیر می کردیم. آهنگ های ماشینت خوب بودند. حرف های چرند و بی خود نمی زدند. لازم نبود دستت را دراز کنی و سریع بزنی بعدی. رپ هایشان کم بود و کوتاه. غم انگیز نبودند. کنایه و طعنه توی شعر ها نبود. به زمین و زمان بد و بیراه نمی گفتند. شکست عشقی و خیانت هم ندیده بودند. همه ی شان آرام و شاد بودند. همه چیز توی ماشینت آرام گرفته بود. زمین و زمان یک آن ایستاده بود. من خواب وبدم و تو دست انداز ها را به کندی رد می کردی. با طمانینه و احتیاط. بوق نمی زدی و جوری حرکت می کردی که بوق نزنند. صدای آهنگ هایت پایین بود. داشتیم تصویر رویاها گوش می کردیم. تو بلند خواندی: شب از جایی شروع میشه که تو چشماتو می بندی... من با صدایت از خواب پریدم. شب بود. انگار تازه شروع شده بود همه چیز. داریوش بلند تر می خواند
کد قالب جدید قالب های پیچک |