سفارش تبلیغ
صبا ویژن
ما هنوز در هنوزیم...

خیلی وقتها دلم خواسته که به روی کسی نیاورم. خیلی وقتها دلم خواسته که از توی صورتم، از چشمهایم یا از لحن صدایم کسی حالم را نفهمد یا به قضاوت ننشیند... نه اینکه دلم بخواهد شخصیت مجهولی برای اطرافیانم داشته باشم! نه لینکه بخواهم جذابیت رفتاری پیدا کنم... گاهی دلم خواسته یک حس هایی برای خودم بماند! فقط خودم بدانم که از چه کسی یا چه چیزی نفرت دارم یا علاقمندم! حتی خیلی وقتها دلم خواسته که پیش خودم هم غرغر کسی را نکنم...

خیلی وقتها دلم خواسته صبور باشم. خیلی وقتها دلم خواسته از حرص به خودم نپیچم یا بیخودی به دیوار مشت نکوبم. اصلا خیلی وقتها حسرت این را داشتم که شانه هایم را بالا بیندازم که بگویم مهم نیست! بگویم به درک! و بعد روی "ر" ی آن هم تاکید بکنم. تو حتی اگر کل دارایی من هم باشی باز هم وقتی می خواهم غرغر کنم از بی منطقی ام ایراد می گیری... این انصاف نیست که آدمی را پرت کنی وسط حوض زهرمار و بعد بگویی لبخند بزن! بگویی منطقی باش، ببین من کنارتم! ببین طوریت نخواهد شد! حتی اگر قرار باشد برای یک عکس چند ثانیه ای هم لبخند بزنی باز هم نمی توانی! نمی شود از من توقع داشت که لبخند های زهرماری به صورتم بچسبانم... نه اینکه بلد نباشم... این روزها زیادی حساس شده ام! شاید تو زیادی مهم شده ای! شاید نبض رگ بیخیالی ام کمتر می زند... اصلا این روزها به خودم هم شک دارم... به زنده بودنم... به اینکه چطور تا به حال نمردم... این همه صبر و طاقت از کجا آمد؟......

این روزها زیادی گرفته ام... زیادی به خودم می پیچم... زیادی در نظر گرفته نمی شوم... و عجیب دلم پر است... این روزها کسی که باید باشد هم نیست که غرغر هایم را بخرد

از یک جایی به بعد دیگر روی آدم ها نمی شود حساب کرد... روی اعداد و ارقام و حتی پرونده های سبزی که توی دستهایشان است... روی اعتبار آدم ها هم نمی شود حساب کرد... به هندوانه های زیر بغلشان نمی شود اعتنا کرد... نمی شود به سن شان اعتماد کرد. به روان بودن کلامشان یا اینکه چقدر با فرهنگ رفتار می کنند. از یک جایی به بعد باید از آدم ها کتک بخوری که بعد نتیجه گیری بکنی و رویشان حساب کنی... باید ازشان درد بکشی... باید ضربه های سخت و محکم را بدون اشک به استقبال بنشینی... نه اینکه تمرین کنی قوی باشی ها! که بعدتر با پرونده های سبز مخصوص به خودت و با صدای بم بگویی که خیلی مرد بودی؛ نه... این روزها مدام کتک می خورم و تازگی ها سیلی محکمی خوردم که هنوز دور خودم می چرخم...

اصلا خیلی وقتها دلم خواسته که به روی ادم ها نیاورم، نفهمیشان را! ... خیلی سعی کردم که فکر نکنم خودم خیلی حالیم است... خیلی سعی کردم که بعد از سیلی سوز و گذار و آه و ناله نکنم... آه نکشم... سعی کردم حتی دلم نخواهد که کسی از من حمایت کند... خیلی سعی کردم که به روی خودم نیاورم. که بگویم مهم نیست و به درک را همان طوری که مایلم ادا کنم اما نمی شود کودکی آدم های به ظاهر خیلی باضمانت را در نظر نگرفت... نمی شود که هی سکوت کرد و سکوت کرد و لال بود... نمی شود که برای فرار از دردسر فاجعه را نادیده گرفت... نمی شود که برای ترس از عکس العمل ترسو بود و فرار کرد... تا کجا نباید به روی خودمان بیاوریم که یک نفر سرش را گستاخانه توی زندگیمان کرده... بینی اش را فرو کرده در همان بشقاب غذایی که ما در آن سیری را تجربه می کنیم... چقدر دیگر باید کر و کور و لال و بی دست و پا باشیم؟ تا کی روند این بی مبالاتی ها ادامه خواهد داشت؟ روند این نگاه های از بالا که حسابی حق به جانب است؟

 

 

پ.ن: یکبار به "آشنا" داشتم می گفتم که حس وقتی را دارم که دور زمین فوتبال میدوم؛ خسته ام؛ طعم خون توی گلویم پیچیده، نبض شقیقه هایم را حس می کنم، صورتم سرخ شده و نقس هایم به خرخر افتاده و حس مرگ را دارم... آن وقت یک نفر طعنه می زند که هنوز خیلی تا خط پایان مانده... حس ان وقت را دارم که قدم هایت را شل می کنی، دستهایت را شل تر و بعد در حالی که چرخش دستهایت مثل پره های هلی کوپتر است خودت را پرت می کنی روی زمین و دراز می کشی و یکجا سعی می کنی که آرام بگیری... فقط ارام بگیری... فقط یک لحظه خوشبختی رها شدن از دویدن ها را بچشی و بعد حتی حاضری بمیری...!

پ.ن: شاکی ام! ان وقت قاضی مدام به نفع متهم رای می دهد... مدام می گوید صبوری کن...


نوشته شده در پنج شنبه 92/2/5ساعت 11:20 عصر به قلم سارا بانو نظرات ( ) |


کد قالب جدید قالب های پیچک