سفارش تبلیغ
صبا ویژن
ما هنوز در هنوزیم...

+ میشه به راحتی گفت که از نخودندش چیزی رو از دست ندادین. فعلا که وضعیت همینه...!

اپیزود یک:

انقدر ماجراهای مختلف در عرض تنها بیست و چهار ساعت پیش آمد که حالا به راحتی زبانم نمی چرخد که بگویم "دیروز"... فقط یک "دیروز" کافی نیست برای اتفاق های عجیب و غریبی که افتاد...

به گمانم دیروز بود. با فرزانه راه افتادیم رفتیم زیر پل گیشا و در تمام راه راننده ی تاکسی برایمان سیگار های مزخرفی را دود کرد که باریک و باکلاس نبودند. سرفه و پنجره و سوزش چشم هم جواب نداد و مردک یک قلمه دود کرد تا بمیرد... از پل گیشا رفتیم سوار بی ار تی های آلبالویی شدیم. من هم حسابی کیفور شده بودم. چمران را بالا رفتیم تا پمپ بنزین ولنجک. از پله های بدون برقی بالا رفتیم و راه افتادیم تا نزدیکی شهید بهشتی. سروناز سر راه آمد دنبالمان. رفتیم خرید. سوار چرخ های خرید شدیم و کلی خل بازی در آوردیم و کوبیدیم به در و دیوار و کمر همدیگر...

می رویم صادقیه بستنی اسکوپی می خوریم و بعد می چرخیم توی خیابان ها و آذین بندی ها را تماشا می کنیم. برق آلستوم؛ تهران ویلا؛ شادمان؛ توحید؛ آزادی؛ استاد معین؛ جیحون و ... خاله کوچیکه هم اعتراضی نمی کند؛ از روی دست انداز ها که می پریم آف و اووف نمی کند و دردش را خوب تحمل می کند... حتی به جنیفر لوپز و ایننا و ریحانا و سلنا و نیکُل هم گیر نمی دهد... 

نصفه شب دراز کشیده بودیم جلوی تلویزیون که زنگ در خانه ی خاله کوچیکه را زدند. ناهید و لیلا و رضا آمدند. ناهید تمام مدت برایمان رقصید. خودش می خواند؛ خودش می رقصید و این وسط مرا که دست هایم زیر چانه ام بود و مدام چرت می زدم و اس می زدم را وادار می کرد که همراهش برقصم. نمی فهمید. می رقصید؛ تشنه می شد و تا پای یخچال می رقصید. گریه می کرد و می رقصید. موهای مرا می بافت و می رقصید... می رقصید و می رقصید و می رقصید تا بالاخره گذاشت بخوابم.

رضا آمد بیدارم کرد و گفت برایش جا بیندازم. خیلی دلم می خواست یک چیزی بهش بگویم اما سروناز با پوزخند هایش آرامم کرد. یک چشمکی تحویلش دادم که یعنی آتش بس! مهمان نوازیم را میکنم. جای خواب را برایش انداختم. پنج دقیقه نگذشته بود که آمد توی جمعمان و نشست به خاطره تعریف کردن... ناهید همان طور که می رقصید فرستادش که برود بخوابد... قرار بود ساعت سه نصفه شب راه بیفتند و برگردند شهر خودشان.

با سروناز رفتیم توی یکی از اتاق ها جای خوابمان را انداختیم و نشستیم به fruit ninja بازی کردن. انقدر جیغ جیغ کردیم و خندیدیم که لیلا هم آمد بینمان نشست. باطری گوشیم تمام شد. قرار شد تا زمانی که خوابمان ببرد اسم بازی کنیم. با آخرین حرف اسم قبلی یک اسم بگوییم. اسم های عجیب غریب هم قبول نیست.

سروناز: آفتاب

من: سحر

لیلا: رضا علی

می خندیم. سروناز می پرسد: همون علیرضا دیگه؟!

اپیزود دو:

صبح که پاشدم لیلا اینها رفته بودند. سروناز گفت تمام دیشب توی خودم مچاله شده بودم و ملافه را از روی لیلا کشیدم. عذاب وجدان گرفتم. همان جا به خودم قول دادم که هیچ وقت دیگر کنار مهمان دو ساعته مان نخوابم.

داشتم به سروناز می گفتم که کسل شده ام و هیجان خونم پایین آمده...

اپیزود سه:

یک پراید کوبید به ماشینی که تویش نشسته بودم. لج کرد. به گمانم فکر کرد وسط سرزمین عجایب داریم ماشین کوبنده بازی می کنیم. شاید هم فکر کرد داریم بدل کاری یک فیلم اکشن را می کنیم. درست جلوی در دانشگاه شهید بهشتی کوبیدیم بهم. من خندان پیاده شدم و رفتم از ایستگاه صلواتی دانشگاه شربت گرفتم و کنار ماشین ها نشستم به خوردن شربت نیمه شعبان. عید را هم به خودم تبریک گفتم. پلیسی که همیشه دیر می آید پشت تلفن وعده ی سر خرمن میداد که به زودی می اید...

رضا آشنای راننده آمد. با یک شلوار جین پاره و تیشرت و عینک دودی خلبانی. همان اطراف بود. وقتی آمد من داشتم تلفنی گزارش تصادف خفن خودمان را به دوستم می دادم و دوتایی پشت تلفن هِر هِر می خندیدیم. راننده ی مقصر هم چپ چپ نگاهمان می کرد و بدتر حرص میخورد... علیرضا آدم جالبی بود. انقدری که از شدت دیوانه بازی هایش تکیه داده بودم به میله های دانشگاه و از شدت خنده دلم را گرفته بودم. همان جا ایستادیم و چند سری شربت خوردیم. راننده ی مقصر و هم راه به راه می آمد متلکی می انداخت؛ عرق صورتش را پاک می کرد و با حرص می رفت...

رضا را چند وقت پیش هم دیده بودم. داشت گریه می کرد. آخرین امتحان خلبانی اش را افتاده بود. جلوی در آقاجون اینها سرش را گذاشته بود روی فرمان و های های با حرص گریه می کرد. راننده داشت گریه های آن روزش را به رضا یادآوری می کرد. گفتم: شنیده بودم مرد گریه نمی کند

خیلی جدی شد و گفت: بی خود میکنه هر مردی که گریه نکنه! اصلا مرد اونیه که گریه هم بتونه بکنه! گریه لازمه مثله خنده...

پلیس گفت حق با ماست.

اپیزود چهار:

توی ایوان "آن خانه" ایستاده ام. با یک آبپاش سبز سیر؛ بی صدا به ریحان های نوبرانه و معطر آب می پاشم و خیره شدم به آن ساختمان آجر سه سانتی رو به رو! لعنتی ترین ساختمان آجر سه سانتی دنیا! "خراب شده" را می گویم...

"آن خانه" خیلی روشن است. مبل های راحتی اش سفید و آب آسمانی است... اتاق مطالعه اش شاد است. تخته دو نفره اش کم ارتفاع است و مال مالزی نیست... گلدان هایش شاد است. یخچالش همیشه پر است... و لابد زندگی "آن خانه" هم خوب است...

می پرسم: بزرگترین اشتباه زندگیت چیه؟ جوابی میدهد. بی توجه به جوابش می گویم: اما برای من زندگی در "آن خراب شده" است و اردوی یزد اول دبیرستان!

ادامه نمی دهد. نمی پرسد چرا و چطور؟ اصلا خوبی ِ این همه رابطه ی خوب ما همین است. همین که هر دوی ما واقفیم بر اینکه یک چیزهایی را از هم پنهان کرده ایم. و هیچ کدام از ما هم به دنبال کشف آن پنهانی ها نیست... همین باعث می شود هر چیزی را هر چقدر که می خواهیم و هر میزان که می خواهیم بهم اطلاع بدهیم و اعتراضی هم از یکدیگر نشنویم... و همین باعث میشود که صادقانه ترین حرف ها بینمان شکل بگیرد...

اپیزود پنج:

من همه چیز را به "یک نفر" می گویم. توی چمران یک جایی با هم بلند خواندیم" I"m addicted to you " ... هر کی برای دل خودش میخواند... و هرکسی یک جاهایی را بلند تر می خواند. درست عین اینکه یک جاهایی از کتاب را پر رنگ کنی و زیرش خط بکشی... درست مثل Ctrl+B 

اپیزود آخر:

بهش می گویم: حس کارمندی رو دارم که مرخصی بدون حقوقه! همش یه استرس گندی دارم

می گوید خیلی درکم می کند. شک ندارم که هیچی درکم نکرده. خوابش می آمد. این موقع ها حرف زدن با او مثل کوبیدن آب در هاون است و لاغیر...

...

پ.ن: نیمه شعبان مبارک!


نوشته شده در دوشنبه 92/4/3ساعت 11:52 عصر به قلم سارا بانو نظرات ( ) |


کد قالب جدید قالب های پیچک