سفارش تبلیغ
صبا ویژن
ما هنوز در هنوزیم...

اعتمادش که از بین برود... دیگر تمام شده... تو تمام شدی... همه راه ها تمام شدند... صدهزار نفر هم پا در میانی کنند تو همان زباله ای هستی که وسط مزرعه ی خوشبختی های او بوی تعفن گرفته ای... آن وقت هر چند وقت یکبار هم؛ مثل دوره های یک دارو؛ بی وقفه و متناوب باید سر کوفت بشنوی...

سر کوفت بشنوی؛ که هی اشک جمع شود توی چشمهایت... سرریز شود از کاسه ی چشمهایت... و بعد تو به جرم ِ لاجرمی هی ضربه بخوری... مدام کتک بخوری... و هیچ وقت هیچ چیز نه فراموش میشود... نه درست میشود... نه ترمیم می شود... همه چیز خرده خرده خراب تر می شود... رابطه ها... محبت ها... خاطره ها... خودت... و حتی خود او!

 

پ.ن: فقط یه تصوره! حال من نیست!

گند بکشند اعتمادی را که با آب روان جوب هم شسته می شود و اثری ازش نمی ماند...


نوشته شده در سه شنبه 92/4/4ساعت 4:51 عصر به قلم سارا بانو نظرات ( ) |


کد قالب جدید قالب های پیچک