ساعت یک ظهر: دیشب خواب بدی دیدم. انقدر بد بود که تا ظهر طول کشید و من زجر کشیدم. از خواب که پا شدم میخواستم بدوم به کسی زنگ بزنم و بگویم که چه اتفاقات بدی افتاد. ولی خب آخرش هم آن یک نفر که برای من حوصله ی اضافی داشته باشد گیرم نیامد. در عوض وقتی داشتم کانتک های گوشی را برای بار صدم بالا و پایین می کردم یادم افتاد که تولد عارفه است و شدیدا تبریک عرض نمودم! ساعت شش بعد از ظهر: با فرزانه رفتیم یک جا پفیلای طعم پیتزا خوردیم و انقدر سرفه کردیم که مجبور شدیم یک آب طالبی هم خودمان را مهمان کنیم. و سر انجام بخاطر 1500 تومن پفیلا نفری 5000 هزار تومن هم پیاده شدیم تا خارش گلویمان بخوابد... ساعت هشت و نیم شب: وقتی دوچرخه سواری می کردم؛ پسری که نهایت دوازده سالش بود داشت به دختری که پشت تلفن بود ایراد می گرفت که: " چرا صدای تو انقدر کلفته! صدای سارا که باهاش دوست بودم خیلی نازک و خوب بود! حالا قیافت مثه صداته یا خوبه؟ " و دختری هم که کنارش بود هم با فاصله از او راه می رفت و به حرف هایش می خندید. سریع رفتم گذاشتم کف دست فرزانه! و از آنجا تا یک ساعت بعد؛ داشتیم راجع به جامعه و این چیز ها حرف می زدیم. دست آخر هم دیدیم همه ی زوج های پارک دارند با هم دعوا می کنند. ما هم هر دوری که توی پارک می زدیم بررسی می کردیم که دعوای هرکدام به کجا رسید... ساعت دوازده نیمه شب: رالی ایرانی تمام شد و نتیجه اخلاقی اش هم این بود که: فروتن واقعا انسان است. پ.ن: موزیک متن: love story-taylor swift + تولد همچنان خجسته و میمون عاری فای عزیزم! می بوسمت:*
کد قالب جدید قالب های پیچک |