سفارش تبلیغ
صبا ویژن
ما هنوز در هنوزیم...

ادم های مهم دیروز کنکور دادند...

الهه؛ ریحانه؛ فاطمه.م ؛ دوست هایشان؛ دختر طبقه ی پایینی؛ امیر؛ دختر های کنکوری توی کتابخانه... و لابد خیلی آدم های دیگر که یکسال از من بزرگتر بودند...

همه کنکورشان را دادند و من تمام دیروز مضطرب بودم. مثل همان مامان هایی که توی تلویزیون نشان میداد که تسبیح و قرآن به دست ذکر می گویند. فرقمان فقط این بود که من گوشی به دست احوالشان را می پاییدم. دعا هم بلد نبودم که بخوانم... یعنی هربار که شروع میکردم به خواندن آیت الکرسی انقدر قاطی میکردم که آخرش می دیدم دارم "و جعلنا..." می خوانم... یک سری هم برایشان حمد و سوره خواندم.مغزم هنگ کرده بود... انگار حالا دیگر می فهمیدم حالشان را... تشویش و بهم پیچیدن دلشان را...

عوضش راحت شدند...

 حالا می توانند همه چیز را فراتر از الف و ب و جیم و دال تصور کنند و ببینند...

 

 

پ.ن: همشووون موفق باشن! همه ی سال بالایی های عزیزم!

+ فردا شروع پیش دانشگاهی است! و بعدش تمام...!


نوشته شده در جمعه 92/4/7ساعت 2:8 عصر به قلم سارا بانو نظرات ( ) |


کد قالب جدید قالب های پیچک