سفارش تبلیغ
صبا
ما هنوز در هنوزیم...

خیلی سال پیش وقتی که کتاب دزیره را میخواندم؛ حس میکردم دزیره را خوب درک و لمس میکنم، منطق پشت تصمیماتش را خوب می فهمیدم، احساساتش وقتی که شوهرش را موقتا ترک میکرد، وقتی فرزندش به دنیا آمد، وقتی برخلاف میل باطنیش به دیدار معشوق سابقش میرفت تا دنیا را از جنگ و نفرت نجات دهند، وقتی بعد از مهمانی های زنانه و حرف های پوچ عصبی میشد؛ خودم را می دیدم که در یکی از خانه های قدیمی شانزلیزه دنبال بهانه ای می گردد تا با خودش خلوت کند و آرام شود. از آن به بعد دزیره شد کتاب محبوبم.

امروز نزدیک پنج روز شد که حس تنهایی دزیره چنگ زده دور گلویم؛ هر روز که میگذرد حلقه دور گلویم تنگ تر می شود و من بی تفاوت تر... خودم را دزیره ای میبینم که منتظر ایستاده کنار پنجره در حالیکه می داند کسی قرار نیست به این زودیها به دیدارش بیاید...

 

 

پ.ن: کامنت ها سالهاست که بسته است و جای سوال هم ندارد.


نوشته شده در شنبه 97/4/30ساعت 2:20 عصر به قلم سارا بانو نظرات ( ) |


کد قالب جدید قالب های پیچک