سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا
ما هنوز در هنوزیم...

توی آینه ی آسانسور شرکت خیره میشوم به خودم؛ خودم که لب هایش آویزان است، خودم که رنگ به صورت ندارد، خودم که از صبح سرکار دوییده و خسته است، خودم که هنوز وقت نکرده ناهار بخورد، خودم که توی دست هایش پر از رد ِبریدگی کاغذ های شرکت است. به خودم توی آینه با حرص دهن کجی میکنم: "بدبخت عروسی دعوتین امشب! "

از چهار روز قبل به مدیر مالی سپرده ام که امروز کاری دارم و زود میروم. پیچ راهرو را تند میروم که منشی یکهو جلویم را میگیرد، "مگه امشب عروسی دعوت نبودی؟" جواب میدهم:"چرا دعوتم" "پس اینجا چیکار میکنی؟ زودتر برو دیگه!" به منشی میگویم عجله ای نیست و راهم را میکشم میروم...

مهربان زنگ میزند که کارش تمام شده و دم در شرکت منتظر است؛ وسایلم را جمع میکنم، از همه خداحافظی میکنم و میپرم توی آسانسور. توی آینه ی آسانسور به خودم طعنه میزنم " بدبخت زندگی مردم به خودشون ربط داره! "

مهربان می گوید وقت برای پخت و پز نداریم؛ تصمیم میگیریم برویم نزدیک ترین کافه ی خوشمزه ای که میشناسیم و ناهار ساعت 4 بعد از ظهرمان را بخوریم. لای چنگال هایی که به پاستا میزنم به کارهایی که دارم فکر میکنم. مهربان میگوید از خشکشویی مسیج زدند که لباست حاضر است. دوباره برمیگردم به فکر مراسم عروسی؛ بی مقدمه میگویم امشب دیر برویم! سری تکان می دهد که یعنی قبول.

با سر خیس مینشینم پشت میز آشپزخانه، بطری سرد آب را خالی میکنم توی لیوانم و خیره میشوم به پنجره ی روبرویم. با خودم تکرار میکنم " تو مسئول نجات زندگی بقیه نیستی اینو بفهم! "

میپرسد "چقد حاضر شدنت طول میکشه؟" پوزخند میزنم "اصلا برام مراسم مهمی نیست که بخواد طول بکشه، آرایشگاهم نمیرم." جلوی آینه می ایستم، در حالیکه پشت پلک هایم را سایه میزنم ناگهان بغض میکنم؛ از پا در میایم و اشکها از گوشه ی چشمهایم سرازیر می شوند. تا مهربان نیامده خودم را جمع و جور میکنم آرایشم را تمام میکنم و می روم از اتاق بیرون تا فراموش کنم.

مهربان جلوتر از من دم در منتظر است، پله هارا با دقت میروم پایین؛ توی ماشین می نشینم و از خودم میپرسم "میدونی داری کجــا میری؟" توی ترافیک اتوبان صدر گیر میکنیم، نقشه میگوید یک ساعتی تا مقصد راه داریم؛ من راضیم تو هم راضی هستی! زینب زنگ میزند و با بغض میپرسد که کجاییم؛ تلفن را میگذارم روی اسپیکر و سه تایی برای دقایقی لیچارد بار این و آن میکنیم. 

توی راه مهربان یک دسته گل صورتی کمرنگ میخرد و بعد تصمیم میگریم که دیگر به شومی این ماجرا فکر نکنیم. مهربان آهنگ را زیاد میکند که یعنی ما خوبیم! دست در دست هم جاده ی خاکی تالار را به زور بالا میروم، مهربان زیر لب بهم یاد آوری میکند بیخیال!

ساعت 10 شب است؛ از هرکسی زودتر از مراسم در آمدیم. توی ماشین نشسته ام، پاهایم را دراز کردم روی داشبورد، دسته گل صورتی توی بغلم و تا خرتناق بغض کرده ام. خیابان های خلوت و تاریک تهران را آرام و در سکوت رد میکنیم. صدای ضبط به زور در می آید. مهربان سکوت را میشکند و می گوید: "قرار نیست همه عاقل باشن یا عاقلانه انتخاب کنن! " دلداریم می دهد. دلم برایش پرپر میشود که چه بار سنگینی دارد؛ هم من را دلداری می دهد و هم خودش را. با خودم تکرار میکنم " اون الان خوشحاله بدبخت! یعنی امیدوارم که باشه"

یازده صبح روز بعد:

زینب زنگ زده، با صدای بغضی میگوید: "هنوزم باورم نمیشه دیشب رو!" کی باورش میشه این همه ظلم رو دختر؟


نوشته شده در پنج شنبه 97/5/25ساعت 4:25 عصر به قلم سارا بانو نظرات ( ) |


کد قالب جدید قالب های پیچک