این روزها خیلی چیزها عوض شده اند. خیلی چیزها... جایت خالی دیروز وقتی دلم گرفته بود و برای قدم زدن بیرون رفته بودم (یادش بخیر قبلا ها دلم که می گرفت،نیازی به قدم زدن نبود،وجود خودت کافی بود)؛یک نفر را دیدم خیلی شبیه خودت بود. اصلا خودت بودی. دلم پرپر می زد برای اینکه قدری با خود واقعیت هم کلام شوم! نمی دانم شاید این روزها چشمهایم انقدر دنبالت گشته بود که دست آخر یک نفر را جای تو برای خودش جا زده بود تا کمی نگاهایش آرام بگیرد... نمی دانم. این روزها تعداد "نمی دانم" هایم، هم زیاد شده مثل تعداد افکارم...من که اسم رهگذر را گذاشته بودم: "تو"! تو مرا نشناختی. ولی من تو را خوب شناختم آنهم وقتی که دوستت تو را با همان اسم صدایت کرد... نمی دانی چقدر لذت بخش بود؛ بی آنکه خودت بدانی، زل بزنم توی چشمانت... انقدر دلم می خواست من هم اسمت را فریاد بزنم تا غافلگیر شوی که خدا می داند ولی من فقط به نگاه کردنت افاقه کردم. مدام تو را می پاییدم و حرکاتت را تحسین می کردم، انگار که واقعا استاد کارت شده بودی! هربار که با خنده دور دوستت می چرخیدی تا حواسش پرت شود و دست آخر زمین بخورد، اندوهم بیشتر می شد... وقتی می خندیدی حس می کردم یک نفر با چنگال هایش گلویم را خراش می دهد، هربار خندیدن تو برابری می کرد با بیشتر شدن بغض من! مدام به گلویم چنگ می انداختم وسعی می کردم صدای شادیت را نشنوم! دلم می خواست دق بالا بیاورم! از جایم برخاستم و راهم را به سمت در خروجی پیش گرفتم، کمی بعد تو هم دست از سر دوستت برداشتی و از همان راهی که من می رفتم آمدی، از من جلوتر زدی و من بازهم ناخودآگاه حرکت نرم چرخهایت را تحسین کردم. ناگهان سرم را بلند کردم و متوجه دوچرخه ای شدم که خلاف جهت ما می آمد، خواستم فریاد بزنم و بگویم که مواظب باشی اما انگار نمیشد و تو در نهایت فهمیدی و راهت را به سمت من کج کردی و با من برخورد کردی و بالاخره ایستادی... و سریع دستت را دراز کردی و مرا گرفتی و از زمین خوردنم جلو گیری کردی... من که محو این همه اتفاق و نیرویت شده بودم، به زحمت روی پاهایم ایستادم! زل زدی توی چشمانم و مثل همان موقعا پشت سرهم عذرخواهی کردی، من که خنده ام گرفته بود از کمکت تشکر کردم و رفتم... دلم هوای آنروزها را کرده بود. "تو" بازهم مرا نشناختی! پ.ن:این "تو" را بهتر است برایت "او" تعریف کنم! خودت ک نبودی... پ.ن2: حالا دیگر تو هم می خندی؛ دیدی تو هم عوض شدی... مرتبط نوشت: دلتنگم آن چنان که اگر بینمت به کام خواهم که جودانه بنالم به دامنت شاید که جاودانه بمانی کنار من ای نازنین که هیچ وفا نیست با منت آخر نوشت: این روزها کارم شده مبهم حرف بزنم!
کد قالب جدید قالب های پیچک |