سفارش تبلیغ
صبا
ما هنوز در هنوزیم...

بعد از سه ماه فقط کار کردن، امیدم به پاییز است؛ به سردی هوا و در عوض گرمی دستهایت؛ به اینکه گرمای لیوان کاغذی چای دستم را بسوزاند؛ به اینکه در انتخاب لباس گرم اشتباه کنم و لرز بیفتد به جانم؛ به غروب پیش از موعد و تاریکی هوا؛ به کافه های گرم و کهنه ی انقلاب؛ به چای های طعم دار قادر؛ به تولدهای آبان؛ به سالگرد در پیشرو، به جیب بزرگ ژاکتت...

از تمام پاییز دل خوشم به اینکه کمی حرف بزنیم... روی یکی از نیمکت های سخت و نا راحت بشینیم و کمی فقط حرف بزنیم از چیزهایی که توی این سه ماه گذشت و هیچ وقت بین کارها فرصت نشد بگویم چقدر سخت بود و چقدر حس کردم برای مواجهه با بعضی چیز ها هنوز ضعف دارم. از اینکه چقدر گاهی تنهایی فکر کردن می تواند سنگین و درد آور باشد. از اینکه روزهایی بود که حس کردم از پس مسئولیت هایم بر نمی آیم و تو خسته تر از آنی بودی که بتوانی دلداریم بدهی. روز های سخت گذشت، من نه شکست خوردم، نه زمین خوردم؛ مسئولیت هایم را به سرانجام رساندم. و متاسفانه در این بین چیز های بدی یاد گرفتم، دیگر یاد گرفتم سختی ها و غم را از چشم هایت پنهان کنم، هر روز صبح زیر چشم های پف کرده از بی خوابی کرم بزنم و تلفن را جوری جواب بدهم که انگار نه انگار از صبح چقدر دوندگی کرده ام.

در هر حال از عمق احساساتم چیزی کم نشده، می دانم که مهم ترین و بزرگ ترین آدم ها هم مسئولیتی در برابر تمام لحظات یکدیگر ندارند. در نهایت همه ی همه ی ما تنهایی مرگ را میبلعیم.

اما رفیقکم هنوز پاییز در راه است و امید من به جیب بزرگ ژاکتت، به گرمی دست هایت و چای با عطر بهار نارنج سرجای خودش مثل هر سال هست.


نوشته شده در سه شنبه 97/6/27ساعت 4:0 عصر به قلم سارا بانو نظرات ( ) |


کد قالب جدید قالب های پیچک