سفارش تبلیغ
صبا
ما هنوز در هنوزیم...

الان سالهاست که روی خودم دارم کار میکنم که وقتی کسی از من (عملکردم، شخصیتم و...) خرده گرفت؛ سریعا مدار جستجوی عیوب طرف مقابلم را راه نیندازم و مدام کنکاش نکنم که عیبی مشابه چیری که به من گفته را به خودش گوشزد کنم.

با لقظ مشخص ِ " تو که خودت بسان جوری"

گاهیم باید بشنوم و بپذیرم و بلکه لیاقت اصطلاحش را داشته باشم.

 

 

پ.ن: ازخودسازی های سخت


نوشته شده در یکشنبه 96/8/28ساعت 6:59 عصر به قلم سارا بانو نظرات ( ) |

چند روز پیش مامان بهم گفت که خانم فلانی در میانسالگی آلزایمر گرفته و  راه رفتن را فراموش کرده است... از آن روز مدام موقع راه رفتن به قدم هایم فکر میکنم؛ به اینکه نکند روزی من هم ساده ترین چیزها را یادم برود. با خودم مدام فرآیند قدم زدن را؛ خم کردن زانوان و پیش کشیدن پا را مرور میکنم... با عقل بیست ساله ام فکر میکنم که پنجاه و پنج سالگی برای فراموشی و از کار افتادن خیلی زود است...

دیروز در اوایل سه ماهگیت یاد گرفتی که کم و بیش غلت بزنی؛ یک غلت کامل برای رسیدن به سه وجب آنطرف تر... بزودی میتوانی بارها و با سرعت بیشتری غلت بزنی؛ روی دست هایت تکیه کنی؛ بعد تر ها یاد میگیری که چهار دست و پا بروی؛ تاتی تاتی کنی و کم کم راه بروی و حتی بدوی؛ و به دوردست ها برسی! جایی خیلی دور تر از سه وجب آنطرف تر...

بعد از پنجاه و پنج سال خانم فلانی راه رفتن را فراموش کرد؛ و تو بعد از سه ماه غلت زدن را و در آینده ی نزدیک راه رفتن را یاد میگیری!

زندگی همینقدر متناقض است هانا! باید بدانی که هر چیزی وقتی مطلوب است که بموقع و به جا باشد. بموقع راه بیفت؛ بموقع سکوت کن؛ بموقع حرف بزن و بموقع گوش کن! من هیچ وقت نتوانستم بموقع و به جا باشم. روزی که تو بدنیا آمدی تمام راه را تا بیمارستان اشک ریختم و خواستم که هیچ وقت شبیه من نباشی و نشوی! اشتباهات من را انجام ندهی و راهی را که من انتخاب کردم و رفتم انتخاب نکنی! دلم میخواهد هیچ وقت از نسبت فامیلی و خونی ما با هم پشیمان و دلخور نباشی! هیچ وقت موقع بردن اسم من سرت را پایین نیدازی و هیچ وقت از من نا امید نشوی! من دوستت دارم هرچند که توی این دوست داشتن ناشی و بی فکر باشم!

فسقل جانم تا هستم به تو مدیونم؛ بخاطر همه ی روزهای سختی که تنها دلخوشیم، تو و لگد های گاه و بیگاهت بود! بخاطر همه ی روزهایی که تو و عکس های سونوگرافیت تنها سرگرمی من بود و تنها انگیزه ای که باعث میشد همه چیز را تحمل کنم و دلم آرام بگیرد؛ فکر کردن به تو و در آغوش گرفتنت بود!

 بدان که من همیشه و همه جا پشت درست و غلط تو خواهم بود؛ چه تو رقصنده شوی و چه یک درویش گمنام!

 

 

از طرف خاله ی نصفه و نیمه ی تو!


نوشته شده در سه شنبه 95/5/26ساعت 5:36 عصر به قلم سارا بانو نظرات ( ) |

استادم یکبار میگفت خیلی مهم است که حواسمان به نبض دستگاه های کارخانه یا تولیدی باشد؛ اینکه درست و دقیق بدانیم چه زمانی دستگاه نیاز به تعمیر دارد؛ چه زمانی نیاز به سرویس و شارژ دارد؛ چه زمانی قطعه ای از آن خراب یا شکسته شده و باید تعویض شود؛ و حتی اگر لازم بود بدانیم کی دستگاه فرسوده شده و باید جایگزین شود... دانستن همه ی اینها باعث میشود محصول هیچ وقت از کیفیت نیفتد بلکه بهتر هم بشود... و محصول همان کیفیت اصیلی را داشته باشد که از همان روزهای اول داشته... استادمان همه ی اینها را گفت و اخر سر هم گفت که این چیزها به ظاهر خیلی ساده هستند اما توی محیط کار خیلی پیچیده تر از چیزی هستند که بشود تصور کرد...

برای من این حرفها درست مثل حفظ کردن رابطه هاست... اینکه چطور دوستی های چندین و چند ساله یکهو کمرنگ میشود چطور ادمها از هم جدا میشوند با دلیل های گنگ و مبهم که گاهی خودشان هم به درستی نمیدانند؛ چطور توی یک خانه نمیشود به یک کلام مشترک رسید... همه ی این رابطه های خوب و بد درست مثل دستگاه های یک کارخانه اند... دستگاه هایی که درست نتوانستیم بهشان رسیدگی کنیم اشکال کارشان را بفهمیم یا بلد نبودیم برشان گردانیم به همان کیفیت تازه و اولیه... که شاید اگر بلد بودیم از پس این تنظیمات بر بیاییم آرامشمان خیلی بیشتر از این حرفها بود...

 

 

پ.ن: و همانا دلمان چیزی میخواهد در حال و هوای شب قدر .


نوشته شده در شنبه 95/2/25ساعت 4:50 عصر به قلم سارا بانو نظرات ( ) |

به بهانه ی بیشتر دیدن زینب؛ میرسانمش خانه شان... و تمام راه برگشت را فکر میکنم؛ به سخت ترین کار دنیا که برگشتن است...مثل آن لحظه ی رفتن همه ی مهمان ها و سکوت حاکم به فضای خانه و پیش دستی های کثیف روی میزها...

دنیا؛ دنیای سختی است... یک سری مهربان توی زندگیت داری و مدام دوری...


نوشته شده در جمعه 95/2/3ساعت 11:24 عصر به قلم سارا بانو نظرات ( ) |


کد قالب جدید قالب های پیچک