دیشب تمام شد. حالا دیگر گوشیم روی سایلنت نیست اس ام اس هایش هم چند وقت یکبار نباید پاک شود بلاک هیستوری هم نمی خواهد چک شود پ.ن: اینم یه جورشه... چه کنیم؟ جو پیش دانشگاهی زودتر از آن چیزی که فکرش را می کردم گرفتتم! بچه هایی که موهایشان را پسرانه زده بودند... کتاب تست هایی که توی کوله هایشان انبار کرده بودند... استاد های همگی مردمان... ساعت های مطالعاتی... تست های کنکور نود و دو... دانشگاه... انتخاب رشته... رتبه... تراز........ ایستاده ام جلوی مامان؛ انگشت هایم را از هم باز نگه داشته ام و هر ده انگشتم را گرفتم جلوی صورتش و با ذوق می گویم: +اخونامو کوتاه کردم! - بخاطر پلیس*؟ + نه باعث میشه درس بخونم. دوستام موهاشونو پسرونه زدن منم ناخونامو کوتاه کردم دیگه - آفرین * پلیس همون ناظمه که مامانم میگه! پ.ن: برای شروع به نظر خودم خوبه! هرچند من به درجه ی موهای با ماشین تراشیده نمی رسم + تصمیم دارم از روزای قبل کنکورم ریز ریزش رو هر وقت حال کردم و قتش و اینترنت بود بنویسم. ادم های مهم دیروز کنکور دادند... الهه؛ ریحانه؛ فاطمه.م ؛ دوست هایشان؛ دختر طبقه ی پایینی؛ امیر؛ دختر های کنکوری توی کتابخانه... و لابد خیلی آدم های دیگر که یکسال از من بزرگتر بودند... همه کنکورشان را دادند و من تمام دیروز مضطرب بودم. مثل همان مامان هایی که توی تلویزیون نشان میداد که تسبیح و قرآن به دست ذکر می گویند. فرقمان فقط این بود که من گوشی به دست احوالشان را می پاییدم. دعا هم بلد نبودم که بخوانم... یعنی هربار که شروع میکردم به خواندن آیت الکرسی انقدر قاطی میکردم که آخرش می دیدم دارم "و جعلنا..." می خوانم... یک سری هم برایشان حمد و سوره خواندم.مغزم هنگ کرده بود... انگار حالا دیگر می فهمیدم حالشان را... تشویش و بهم پیچیدن دلشان را... عوضش راحت شدند... حالا می توانند همه چیز را فراتر از الف و ب و جیم و دال تصور کنند و ببینند... پ.ن: همشووون موفق باشن! همه ی سال بالایی های عزیزم! + فردا شروع پیش دانشگاهی است! و بعدش تمام...! تا چند وقت پیش روز ها سخت می گذشتند و تکراری ... و شب ها خوشبختی را توی خواب هایم مزه مزه می کردم... اما حالا... روز ها خوبند و زود می گذرند... و شب های توی خوابم درد می کشم و سختی و گریه... خداوندا! پ.ن: مچکرم. بابت همه چیز! +یادداشت ثابت است. ساعت یک ظهر: دیشب خواب بدی دیدم. انقدر بد بود که تا ظهر طول کشید و من زجر کشیدم. از خواب که پا شدم میخواستم بدوم به کسی زنگ بزنم و بگویم که چه اتفاقات بدی افتاد. ولی خب آخرش هم آن یک نفر که برای من حوصله ی اضافی داشته باشد گیرم نیامد. در عوض وقتی داشتم کانتک های گوشی را برای بار صدم بالا و پایین می کردم یادم افتاد که تولد عارفه است و شدیدا تبریک عرض نمودم! ساعت شش بعد از ظهر: با فرزانه رفتیم یک جا پفیلای طعم پیتزا خوردیم و انقدر سرفه کردیم که مجبور شدیم یک آب طالبی هم خودمان را مهمان کنیم. و سر انجام بخاطر 1500 تومن پفیلا نفری 5000 هزار تومن هم پیاده شدیم تا خارش گلویمان بخوابد... ساعت هشت و نیم شب: وقتی دوچرخه سواری می کردم؛ پسری که نهایت دوازده سالش بود داشت به دختری که پشت تلفن بود ایراد می گرفت که: " چرا صدای تو انقدر کلفته! صدای سارا که باهاش دوست بودم خیلی نازک و خوب بود! حالا قیافت مثه صداته یا خوبه؟ " و دختری هم که کنارش بود هم با فاصله از او راه می رفت و به حرف هایش می خندید. سریع رفتم گذاشتم کف دست فرزانه! و از آنجا تا یک ساعت بعد؛ داشتیم راجع به جامعه و این چیز ها حرف می زدیم. دست آخر هم دیدیم همه ی زوج های پارک دارند با هم دعوا می کنند. ما هم هر دوری که توی پارک می زدیم بررسی می کردیم که دعوای هرکدام به کجا رسید... ساعت دوازده نیمه شب: رالی ایرانی تمام شد و نتیجه اخلاقی اش هم این بود که: فروتن واقعا انسان است. پ.ن: موزیک متن: love story-taylor swift + تولد همچنان خجسته و میمون عاری فای عزیزم! می بوسمت:* اعتمادش که از بین برود... دیگر تمام شده... تو تمام شدی... همه راه ها تمام شدند... صدهزار نفر هم پا در میانی کنند تو همان زباله ای هستی که وسط مزرعه ی خوشبختی های او بوی تعفن گرفته ای... آن وقت هر چند وقت یکبار هم؛ مثل دوره های یک دارو؛ بی وقفه و متناوب باید سر کوفت بشنوی... سر کوفت بشنوی؛ که هی اشک جمع شود توی چشمهایت... سرریز شود از کاسه ی چشمهایت... و بعد تو به جرم ِ لاجرمی هی ضربه بخوری... مدام کتک بخوری... و هیچ وقت هیچ چیز نه فراموش میشود... نه درست میشود... نه ترمیم می شود... همه چیز خرده خرده خراب تر می شود... رابطه ها... محبت ها... خاطره ها... خودت... و حتی خود او! پ.ن: فقط یه تصوره! حال من نیست! گند بکشند اعتمادی را که با آب روان جوب هم شسته می شود و اثری ازش نمی ماند... + میشه به راحتی گفت که از نخودندش چیزی رو از دست ندادین. فعلا که وضعیت همینه...! اپیزود یک: انقدر ماجراهای مختلف در عرض تنها بیست و چهار ساعت پیش آمد که حالا به راحتی زبانم نمی چرخد که بگویم "دیروز"... فقط یک "دیروز" کافی نیست برای اتفاق های عجیب و غریبی که افتاد... به گمانم دیروز بود. با فرزانه راه افتادیم رفتیم زیر پل گیشا و در تمام راه راننده ی تاکسی برایمان سیگار های مزخرفی را دود کرد که باریک و باکلاس نبودند. سرفه و پنجره و سوزش چشم هم جواب نداد و مردک یک قلمه دود کرد تا بمیرد... از پل گیشا رفتیم سوار بی ار تی های آلبالویی شدیم. من هم حسابی کیفور شده بودم. چمران را بالا رفتیم تا پمپ بنزین ولنجک. از پله های بدون برقی بالا رفتیم و راه افتادیم تا نزدیکی شهید بهشتی. سروناز سر راه آمد دنبالمان. رفتیم خرید. سوار چرخ های خرید شدیم و کلی خل بازی در آوردیم و کوبیدیم به در و دیوار و کمر همدیگر... می رویم صادقیه بستنی اسکوپی می خوریم و بعد می چرخیم توی خیابان ها و آذین بندی ها را تماشا می کنیم. برق آلستوم؛ تهران ویلا؛ شادمان؛ توحید؛ آزادی؛ استاد معین؛ جیحون و ... خاله کوچیکه هم اعتراضی نمی کند؛ از روی دست انداز ها که می پریم آف و اووف نمی کند و دردش را خوب تحمل می کند... حتی به جنیفر لوپز و ایننا و ریحانا و سلنا و نیکُل هم گیر نمی دهد... نصفه شب دراز کشیده بودیم جلوی تلویزیون که زنگ در خانه ی خاله کوچیکه را زدند. ناهید و لیلا و رضا آمدند. ناهید تمام مدت برایمان رقصید. خودش می خواند؛ خودش می رقصید و این وسط مرا که دست هایم زیر چانه ام بود و مدام چرت می زدم و اس می زدم را وادار می کرد که همراهش برقصم. نمی فهمید. می رقصید؛ تشنه می شد و تا پای یخچال می رقصید. گریه می کرد و می رقصید. موهای مرا می بافت و می رقصید... می رقصید و می رقصید و می رقصید تا بالاخره گذاشت بخوابم. رضا آمد بیدارم کرد و گفت برایش جا بیندازم. خیلی دلم می خواست یک چیزی بهش بگویم اما سروناز با پوزخند هایش آرامم کرد. یک چشمکی تحویلش دادم که یعنی آتش بس! مهمان نوازیم را میکنم. جای خواب را برایش انداختم. پنج دقیقه نگذشته بود که آمد توی جمعمان و نشست به خاطره تعریف کردن... ناهید همان طور که می رقصید فرستادش که برود بخوابد... قرار بود ساعت سه نصفه شب راه بیفتند و برگردند شهر خودشان. با سروناز رفتیم توی یکی از اتاق ها جای خوابمان را انداختیم و نشستیم به fruit ninja بازی کردن. انقدر جیغ جیغ کردیم و خندیدیم که لیلا هم آمد بینمان نشست. باطری گوشیم تمام شد. قرار شد تا زمانی که خوابمان ببرد اسم بازی کنیم. با آخرین حرف اسم قبلی یک اسم بگوییم. اسم های عجیب غریب هم قبول نیست. سروناز: آفتاب من: سحر لیلا: رضا علی می خندیم. سروناز می پرسد: همون علیرضا دیگه؟! اپیزود دو: صبح که پاشدم لیلا اینها رفته بودند. سروناز گفت تمام دیشب توی خودم مچاله شده بودم و ملافه را از روی لیلا کشیدم. عذاب وجدان گرفتم. همان جا به خودم قول دادم که هیچ وقت دیگر کنار مهمان دو ساعته مان نخوابم. داشتم به سروناز می گفتم که کسل شده ام و هیجان خونم پایین آمده... اپیزود سه: یک پراید کوبید به ماشینی که تویش نشسته بودم. لج کرد. به گمانم فکر کرد وسط سرزمین عجایب داریم ماشین کوبنده بازی می کنیم. شاید هم فکر کرد داریم بدل کاری یک فیلم اکشن را می کنیم. درست جلوی در دانشگاه شهید بهشتی کوبیدیم بهم. من خندان پیاده شدم و رفتم از ایستگاه صلواتی دانشگاه شربت گرفتم و کنار ماشین ها نشستم به خوردن شربت نیمه شعبان. عید را هم به خودم تبریک گفتم. پلیسی که همیشه دیر می آید پشت تلفن وعده ی سر خرمن میداد که به زودی می اید... رضا آشنای راننده آمد. با یک شلوار جین پاره و تیشرت و عینک دودی خلبانی. همان اطراف بود. وقتی آمد من داشتم تلفنی گزارش تصادف خفن خودمان را به دوستم می دادم و دوتایی پشت تلفن هِر هِر می خندیدیم. راننده ی مقصر هم چپ چپ نگاهمان می کرد و بدتر حرص میخورد... علیرضا آدم جالبی بود. انقدری که از شدت دیوانه بازی هایش تکیه داده بودم به میله های دانشگاه و از شدت خنده دلم را گرفته بودم. همان جا ایستادیم و چند سری شربت خوردیم. راننده ی مقصر و هم راه به راه می آمد متلکی می انداخت؛ عرق صورتش را پاک می کرد و با حرص می رفت... رضا را چند وقت پیش هم دیده بودم. داشت گریه می کرد. آخرین امتحان خلبانی اش را افتاده بود. جلوی در آقاجون اینها سرش را گذاشته بود روی فرمان و های های با حرص گریه می کرد. راننده داشت گریه های آن روزش را به رضا یادآوری می کرد. گفتم: شنیده بودم مرد گریه نمی کند خیلی جدی شد و گفت: بی خود میکنه هر مردی که گریه نکنه! اصلا مرد اونیه که گریه هم بتونه بکنه! گریه لازمه مثله خنده... پلیس گفت حق با ماست. اپیزود چهار: توی ایوان "آن خانه" ایستاده ام. با یک آبپاش سبز سیر؛ بی صدا به ریحان های نوبرانه و معطر آب می پاشم و خیره شدم به آن ساختمان آجر سه سانتی رو به رو! لعنتی ترین ساختمان آجر سه سانتی دنیا! "خراب شده" را می گویم... "آن خانه" خیلی روشن است. مبل های راحتی اش سفید و آب آسمانی است... اتاق مطالعه اش شاد است. تخته دو نفره اش کم ارتفاع است و مال مالزی نیست... گلدان هایش شاد است. یخچالش همیشه پر است... و لابد زندگی "آن خانه" هم خوب است... می پرسم: بزرگترین اشتباه زندگیت چیه؟ جوابی میدهد. بی توجه به جوابش می گویم: اما برای من زندگی در "آن خراب شده" است و اردوی یزد اول دبیرستان! ادامه نمی دهد. نمی پرسد چرا و چطور؟ اصلا خوبی ِ این همه رابطه ی خوب ما همین است. همین که هر دوی ما واقفیم بر اینکه یک چیزهایی را از هم پنهان کرده ایم. و هیچ کدام از ما هم به دنبال کشف آن پنهانی ها نیست... همین باعث می شود هر چیزی را هر چقدر که می خواهیم و هر میزان که می خواهیم بهم اطلاع بدهیم و اعتراضی هم از یکدیگر نشنویم... و همین باعث میشود که صادقانه ترین حرف ها بینمان شکل بگیرد... اپیزود پنج: من همه چیز را به "یک نفر" می گویم. توی چمران یک جایی با هم بلند خواندیم" I"m addicted to you " ... هر کی برای دل خودش میخواند... و هرکسی یک جاهایی را بلند تر می خواند. درست عین اینکه یک جاهایی از کتاب را پر رنگ کنی و زیرش خط بکشی... درست مثل Ctrl+B اپیزود آخر: بهش می گویم: حس کارمندی رو دارم که مرخصی بدون حقوقه! همش یه استرس گندی دارم می گوید خیلی درکم می کند. شک ندارم که هیچی درکم نکرده. خوابش می آمد. این موقع ها حرف زدن با او مثل کوبیدن آب در هاون است و لاغیر... پ.ن: نیمه شعبان مبارک! یک بیماری بدی پیدا کردم. یک جور سندرم ناشناخته که علاجش را کسی پیدا نمی کند. دکتر ها هم علتش را تشخیص نمی دهند. مدارک پزشکی ام را به آلمان و استرالیا و اکثریت ممالک بیگانه ی مرگ بر آنها فرستادم و جوابی نگرفتم. اعتماد به نفسم را از دست دادم. احساس سر افکندگی می کنم و کلا تمایل عجیبی پیدا کردم به پاچه گیری! پاچه گیری هر کسی که صبور تر است؛ بیشتر تحملم میکند و بیشتر به رویم نمی آورد... پاچه ی یک نفر را هم انقدر گرفتم که الان از زانو به پایین جفت پاهایش را حس نمیکند و کلا چند روزی هست که عاقل شده و جانب احتیاط را شدیدا رعایت میکند... ( در حدی که از ظهر تا حالا ازش خبری نیست! ) سندرم کذایی یک جایی است پشت سرم. چهار انگشت لاغر ( شاید هم معمولی ) با زاویه شصت و سه درجه از گوش چپم؛ نرسیده به امتداد ستون فقراتم... لعنتی بد دردی است! اسمش سندرم چ.ک است. سندرمی که این چند وقته که خاله کوچیکه با ما زندگی میکند بدجوری گریبان گیرم شده و کلافه ام کرده. دقیقا هر چند دقیقه یکبار که خاله کوچیکه کشان کشان در اتاقم را باز میکند و وارد می شود و با صدای نزاری می گوید " چیکار میکنی؟ " این سندرم عود میکند و بنده کَ عنّهُ بن تــِن که وحشی میشد رَم میکنم و افسار گسیخته میشوم... اصن یه وعضی! پ.ن: جدا از شوخی واقعا این حالتو پیدا کردم و یکم حس این میزبان های عنق رو دارم که باید وصلشون کرد به تخته ی دارت! یک روزی میخواستم این عکس را بریزم توی گوشیم و بهش نشان بدهم... اما خودم هم جرئتش را نداشتم... چه برسد به او! پ.ن: همانقدر که تا به حال بیخیال اطرافیانت بودی؛ بیخیال باش و به خودت نگیر! تو لعنتی تر از این حرفایی... حالا که انقدر مصممی که آن تومور های خرچنگی مزخرف را به جان ریه هایت بیندازی؛ خیل خب بیفت بمیر! مثل خیلی های دیگر تو هم زودتر گورت را گم کن از این دنیای لعنتی و بمیر! فقط بی سر و صدا! + نظرات بعلت نقص فنی شدید ِ اعصاب نویسنده مسدود!
ما برای ِ داشتن ِ دستهای ِ تو
ریسمان نبسته ایم
" دل " بسته ایم...
همین که حال ِ دلمان خوب است
برایمان کافی ست...
کد قالب جدید قالب های پیچک |