خسته ام.... بیش از حد خودم... و تو برای خسته نبودنم هیچ تلاشی نمی کنی... . . . شاید شکست خورده ام و نمی فهمم.... پ.ن: منظورم از خستگی، همون فشار زیاد این روزهاست که داریم زیرش خرد میشیم! + دلم داره شور میزنه! دعا کنید اتفاقی نیفتاده باشه! لطفا!! خیلی وقتها دلم خواسته که به روی کسی نیاورم. خیلی وقتها دلم خواسته که از توی صورتم، از چشمهایم یا از لحن صدایم کسی حالم را نفهمد یا به قضاوت ننشیند... نه اینکه دلم بخواهد شخصیت مجهولی برای اطرافیانم داشته باشم! نه لینکه بخواهم جذابیت رفتاری پیدا کنم... گاهی دلم خواسته یک حس هایی برای خودم بماند! فقط خودم بدانم که از چه کسی یا چه چیزی نفرت دارم یا علاقمندم! حتی خیلی وقتها دلم خواسته که پیش خودم هم غرغر کسی را نکنم... خیلی وقتها دلم خواسته صبور باشم. خیلی وقتها دلم خواسته از حرص به خودم نپیچم یا بیخودی به دیوار مشت نکوبم. اصلا خیلی وقتها حسرت این را داشتم که شانه هایم را بالا بیندازم که بگویم مهم نیست! بگویم به درک! و بعد روی "ر" ی آن هم تاکید بکنم. تو حتی اگر کل دارایی من هم باشی باز هم وقتی می خواهم غرغر کنم از بی منطقی ام ایراد می گیری... این انصاف نیست که آدمی را پرت کنی وسط حوض زهرمار و بعد بگویی لبخند بزن! بگویی منطقی باش، ببین من کنارتم! ببین طوریت نخواهد شد! حتی اگر قرار باشد برای یک عکس چند ثانیه ای هم لبخند بزنی باز هم نمی توانی! نمی شود از من توقع داشت که لبخند های زهرماری به صورتم بچسبانم... نه اینکه بلد نباشم... این روزها زیادی حساس شده ام! شاید تو زیادی مهم شده ای! شاید نبض رگ بیخیالی ام کمتر می زند... اصلا این روزها به خودم هم شک دارم... به زنده بودنم... به اینکه چطور تا به حال نمردم... این همه صبر و طاقت از کجا آمد؟...... این روزها زیادی گرفته ام... زیادی به خودم می پیچم... زیادی در نظر گرفته نمی شوم... و عجیب دلم پر است... این روزها کسی که باید باشد هم نیست که غرغر هایم را بخرد از یک جایی به بعد دیگر روی آدم ها نمی شود حساب کرد... روی اعداد و ارقام و حتی پرونده های سبزی که توی دستهایشان است... روی اعتبار آدم ها هم نمی شود حساب کرد... به هندوانه های زیر بغلشان نمی شود اعتنا کرد... نمی شود به سن شان اعتماد کرد. به روان بودن کلامشان یا اینکه چقدر با فرهنگ رفتار می کنند. از یک جایی به بعد باید از آدم ها کتک بخوری که بعد نتیجه گیری بکنی و رویشان حساب کنی... باید ازشان درد بکشی... باید ضربه های سخت و محکم را بدون اشک به استقبال بنشینی... نه اینکه تمرین کنی قوی باشی ها! که بعدتر با پرونده های سبز مخصوص به خودت و با صدای بم بگویی که خیلی مرد بودی؛ نه... این روزها مدام کتک می خورم و تازگی ها سیلی محکمی خوردم که هنوز دور خودم می چرخم... اصلا خیلی وقتها دلم خواسته که به روی ادم ها نیاورم، نفهمیشان را! ... خیلی سعی کردم که فکر نکنم خودم خیلی حالیم است... خیلی سعی کردم که بعد از سیلی سوز و گذار و آه و ناله نکنم... آه نکشم... سعی کردم حتی دلم نخواهد که کسی از من حمایت کند... خیلی سعی کردم که به روی خودم نیاورم. که بگویم مهم نیست و به درک را همان طوری که مایلم ادا کنم اما نمی شود کودکی آدم های به ظاهر خیلی باضمانت را در نظر نگرفت... نمی شود که هی سکوت کرد و سکوت کرد و لال بود... نمی شود که برای فرار از دردسر فاجعه را نادیده گرفت... نمی شود که برای ترس از عکس العمل ترسو بود و فرار کرد... تا کجا نباید به روی خودمان بیاوریم که یک نفر سرش را گستاخانه توی زندگیمان کرده... بینی اش را فرو کرده در همان بشقاب غذایی که ما در آن سیری را تجربه می کنیم... چقدر دیگر باید کر و کور و لال و بی دست و پا باشیم؟ تا کی روند این بی مبالاتی ها ادامه خواهد داشت؟ روند این نگاه های از بالا که حسابی حق به جانب است؟ پ.ن: یکبار به "آشنا" داشتم می گفتم که حس وقتی را دارم که دور زمین فوتبال میدوم؛ خسته ام؛ طعم خون توی گلویم پیچیده، نبض شقیقه هایم را حس می کنم، صورتم سرخ شده و نقس هایم به خرخر افتاده و حس مرگ را دارم... آن وقت یک نفر طعنه می زند که هنوز خیلی تا خط پایان مانده... حس ان وقت را دارم که قدم هایت را شل می کنی، دستهایت را شل تر و بعد در حالی که چرخش دستهایت مثل پره های هلی کوپتر است خودت را پرت می کنی روی زمین و دراز می کشی و یکجا سعی می کنی که آرام بگیری... فقط ارام بگیری... فقط یک لحظه خوشبختی رها شدن از دویدن ها را بچشی و بعد حتی حاضری بمیری...! پ.ن: شاکی ام! ان وقت قاضی مدام به نفع متهم رای می دهد... مدام می گوید صبوری کن... شارژ گوشیم که گم شد مجبور شدم آن بطری آبمعدنی را که گوشه ی اتاقم ایستاده از سرجایش تکان بدهم. تمام اتاقم را گشتم نه برای اینکه اس ام اس های دیگران برایم دلیوری شود. فقط بخاطر اینکه به نحسی صدای آن زن اعتقاد داشتم وقتی که توی مغزم می کوبید دستگاه لعنتی مشترک مورد نظر خاموش می باشد! پ.ن: به جایی می رسی که حرف بعضیا رو گوش میدی که بیشتر از این صداشونو نشنوی! :| در ضمن کماکان بنده گوشی خاموشم یک چیزی توی زندگیم کم دارم. خلا نداشتنش توی وجودم دیده می شود... حتی گاهی حس می کنم یک جای صورتم و درست روی لپم بخاطر نداشتنش سوراخ شده.... حتی اگر آن اتود 12 تومنی توی دولت یا آن کفش 195 تومنی میلادنور یا آن مانتوی 340 تومنی تندیس را هم بهم بدهند باز هم یادم نمی رود که چقدر بی رحمانه ندارمش... . . . گاهی فقط دلم قربان صدقه های مادر بزرگانه را می خواهد.... فقط و فقط و فقط مادربزرگم که سرم را ببوسد و حتی غر بزند که موهایم را ببافم و انقدر مانتوی های کوتاه نپوشم یا حتی قهرش بگیرد که بهش سر نمی زنم ولی فقط باشد تحت هر شرایطی پ.ن: خدایا یه خوابی یه نشونه ای! آدم چقدر میتونه با عکس و ذهنش زندگی کنه مگه؟ تازگی ها لوس شده ام. یکبار امیر این را بهم توی عید گفت و من هم بابت این گستاخی پیش خودم ناراحت شدم. تازگی ها زودی گریه ام می گیرد. مال دلتنگی زیاد است. این روزها دلتنگی ام که می گیرد می نشینم های های برای خودم و آن روزها گریه می کنم. اصلا سر دلم مانده از نرده های طوسی و قلنبه قلنبه ی راهنمایی بگیرم بیایم پایین و سر راه برای معلم جان کتابخانه و پرورشی یک سلامی بفرستم. اصلا تازگی ها دلم می خواهد کسی به شلوار مشکی پایم گیر بدهد. بگوید اینها پارچه ای نیست. 17 سالگی سن عجیبی است. یادم هست از راهنمایی که بیرون می آمدم پیش خودم گفتم به جهنم! میروم یک جای دیگر یک دنیای دیگر می سازم. انقدر هم نگرانی ندارد. اینها هستند؛ همین جا کنار همین آجر های سه سانتی روشنگر. اما دبیرستان آن چیزی نبود که انتظارش را داشتم. تا با کسی صحبتت می گرفت یا چپ چپ نگاهت می کردند یا فکر می کردند قرار است پررو شوی! دیروز که به معلم زبانمان غر غر می کردم همین استدلال را کرد. گفت بچه ها اگر با معلمی خوب شوند درس را ول می کنند... خواستم برایش قسم بخورم که من یکی از آن مدلی هایش نیستم. نشد که بگویم. حس کردم اگر با او هم گرم بگیرم از فردا فکر می کند قرار است پررو شوم. عصری با زهرا چادر هایمان را تا ابرو کشیدیم جلو بعد هم یک روی سفت و محکم گرفتیم و یک چشمی رفتیم توی دل بچه ها و ناظم بازی در آوردیم. مدام همدیگر را به فامیلی صدا می کردیم و به بچه ها می گفتیم سریع تر حرکت کنند. اوایل بچه ها باورشان شده بود و جدیمان گرفتند.... وقتی همه شان از پله ها بالا رفتند چادرم را انداختم پایین و نشستم زمین فکر کردم می روم معلم می شوم. نه اینکه شغلش را دوست داشته باشم به حد اعلی! قثط برای اینکه اثبات کنم بچه ها یک همچنین چیزی را کم دارند!پررو هم نمی شوند. اگر انقدر با این موضوع صمیمیانه بودن بیگانه نباشند. شاید هم دوستی آمد که مدام از اینور راهرو بلند فمیلیش را صدا بزنم و بگویم: بچه ها رو زود بفرست سر کلاس بعد بیا بالا کارت دارم پ.ن: من از خیلی آدم ها خیلی نفهمیدم. ولی میدانم که از یک جایی به بعد بعضی ها می شوند اعضای بدنت! گاهی حیاتی تر از دست و چشمت! پ.ن: به معلم جان: این خواب های دنباله دار سراغ دانش آموز ها هم زیاد می آید. انقدر که بعضی ها را از توی خواب هایت می شناسی تا از توی مدرسه و بعد خود به خود تحت تاثیر آن خواب ها دلت می خواهد هم صحبتشان شوی که به خودت ثابت کنی این آدم به همان زیبایی توی خواب هایت هست! دلم می سوزد.. برای خودم... تو ... و حتی سادگی این روز هایمان! دلم می سوزد برای تمام شب هایی که پلک هایت روی هم نیفتاد و روز هایی که مدام خمیازه های کش دار می کشیدی... این روزها فقط دلم می خواهد گوش هایم را برایم بگیری... برایم فکری و استدلال شوی این روزها فقط می خواهم به بیراهه بروم پ.ن: اصن چن وقته دلم میخواد خر شم! عجیب! ( جیگرم! جیگرم! جیگرم ) هنوز آنقدر ها بزرگ نشدی که برایت مرثیه سرایی بکنم؛ هنوز هم همان کوچولوی ناز نازویی هستی که اگر عروسکم را از ان بالا بهت ندهم به گریه می افتی... عاقبت یک روز با یک چای بهار نارنج به استقبالت می آیم و می گویم: که برای هر "هر" چیزی، "همه" چیزیت را به بازی نگیر؛ بر باد نده! عاقبت ویران میشوی... پ.ن: آرزوهای قشنگ و رویایی ام همیشه گره می خوره به جوونه های کشیده و بلند و براق با گره های سطحی و غیر کور! یه سایتی برداشته یه سری عکسای فوق العاده جنجالی در مورد تهران گذاشته بعد بین هر عکس این جمله رو با رنگ قرمز نوشته: این عکس ها بر اساس نظر خبرگزاری فلان منتشر شده و سایت بهمان هیچ نظری در مورد این انتشار ندارد. پ.ن: بهمون یاد داده بودن اگه نظری ندارین سکوت کنین نه اینکه بلوا رو به پا کنین و با یه جمله خودتونو خلاص کنید و بکشید کنار بشینین مشت و لقد این و اونو تماشا کنین. نمیدونم این ربطش به جهان سومی بودنه یا فقر فرهنگی بعضی خبرگزاری ها. اینکه کسی بخواد بین هر عکس با یه جمله ی بی محتوا خودشو تبرعه کنه و در عوض بازدید کننده بخره و با هر کلیک ما پول جمع آوری کنه به ازای این مزخرفات! خواب دیدم خودم را زدم به خواب. شاید هم واقعا خواب بودم و همه چیز را می فهمیدم. توی ماشینت کنار صندلی راننده جای گرفته بودم. تو بالاخزه ماشین خریده بودی. من صندلی را عقب داده بودم و بعد آرام خوابیده بودم. هوا ابری بود. گاهی باران می بارید گاهی نمی بارید. من کمربندم را بسته بودم. نه اینکه قانون را رعایت کرده باشم، فقط قصدم حفظ جانم بود. توی خواب می داسنتم که تو بد رانندگی می کنی. روکش های ماشینت بوی نویی میداد. پارچه هم نبوند. یک جور چرم بودند، به گمانم چرم مصنوعی سیاه! برای ماشینت یک عروسک خریده بودم. یک زرافه ی کوچک که بگذاری بالای ساعت دیجیتالی ماشینت و مدام یاد من بیفتی؛ توی خوابم خیال می کردم هر بار که باه زرافه نگاه می کنی و من کنارت توی ماشین نیستم آه می کشی... توی خواب به این خیالم خندیده بودم. تو آرام رانندگی می کردی. ما به مقصد نمی رسیدیم. من راضی بودم. به گمانم تو هم بدت نیامده بود. مدام توی ترافیک می رفتیم و بیخیال گیر می کردیم. آهنگ های ماشینت خوب بودند. حرف های چرند و بی خود نمی زدند. لازم نبود دستت را دراز کنی و سریع بزنی بعدی. رپ هایشان کم بود و کوتاه. غم انگیز نبودند. کنایه و طعنه توی شعر ها نبود. به زمین و زمان بد و بیراه نمی گفتند. شکست عشقی و خیانت هم ندیده بودند. همه ی شان آرام و شاد بودند. همه چیز توی ماشینت آرام گرفته بود. زمین و زمان یک آن ایستاده بود. من خواب وبدم و تو دست انداز ها را به کندی رد می کردی. با طمانینه و احتیاط. بوق نمی زدی و جوری حرکت می کردی که بوق نزنند. صدای آهنگ هایت پایین بود. داشتیم تصویر رویاها گوش می کردیم. تو بلند خواندی: شب از جایی شروع میشه که تو چشماتو می بندی... من با صدایت از خواب پریدم. شب بود. انگار تازه شروع شده بود همه چیز. داریوش بلند تر می خواند
کد قالب جدید قالب های پیچک |